او « 1 » بديد در ساعت كس « 2 » فرستاد پيش « 3 » زليخا . زليخا « 4 » درآمد و درود بسيار « 5 » داد .
ريّان « 6 » پرسيد كى بچه شغل آمدى « 7 » ؟ گفت : غلامى خريدم « 8 » . و هرچ ما را « 9 » تجمل بود در بهاى او صرف كردم كنون مى بدفرمانى كند ، بايد كى دستورى دهى تا او را در حبس « 10 » كنيم تا مگر ناليده شود و پند من « 11 » گيرد . ريان گفت : « فوضت امرى « 12 » اليك « 13 » حبسا او اطلاقا . » پس زليخا باز آمد و بفرمود تا يوسف را بياوردند و غل بر گردن نهادند و بندى بر پاى كردند « 14 » و سلسلهاى بر دست نهادند و همچنان به بازار مصر برآوردند و او « 15 » مىگفت : قيدونى قيدونى « 16 » فانى من اهل البلاء . » اهل مصر بازو مىگفتند :
چرا بىفرمانى كردى تا اين همه بلايت « 17 » بسر آمد ؟ يوسف گفت : اين همه بلا از آنست كى فرمانبردارى كردم « 18 » نه بدفرمانى « 19 » . پس يوسف را چهار فرسنگ از شهر بيرون بردند و به زندان « 20 » كردند .
لطيفه :
چندان « 21 » حال كى يوسف را از روزگار « 22 » پيش آمد « 23 » عاصى را نيز « 24 » پيش آيد . يوسف را از خانمان جدا كردند ، مؤمن را از ميان خويشاوندان « 25 » و عزيزان [ 91 ب ] جدا كنند . يوسف را برادران در چاه كردند ، مؤمن را خويشاوندان « 26 » در گور كنند . يوسف را از چاه برآوردند و بر مالك عرضه كردند ، مؤمن را از گور برآرند و بر ملك « 27 » عرضه كنند : « و عرضوا على ربك صفّا . » يوسف چون فرمان زليخا نكرد به زندانش بردند ، مؤمن نيز اگر فرمان ملك تعالى « 28 » نكرده باشد به نيرانش برند . يوسف دوازده سال در زندان خود « 29 » بود ، عاصى را ندانم تا چند سال « 30 » در زندان
هامش
( 1 ) - + را
( 2 ) - + پيش
( 3 ) - ندارد
( 4 ) - ندارد
( 5 ) - ندارد
( 6 ) - ندارد
( 7 ) - آمدهاى
( 8 ) - خريدهام
( 9 ) - مال و
( 10 ) - محبوس
( 11 ) - ندارد
( 12 ) - ندارد
( 13 ) - + امرى
( 14 ) - نهادند
( 15 ) - يوسف
( 16 ) - « قيدونى » ندارد
( 17 ) - بلات
( 18 ) - مىكنم
( 19 ) - « نه بدفرمانى » ندارد
( 20 ) - به زندانش
( 21 ) - چند
( 22 ) - « از روزگار » ندارد
( 23 ) - + كه آن
( 24 ) - فرا
( 25 ) - خويشان
( 26 ) - خويشان
( 27 ) - + تعالى
( 28 ) - « تعالى » ندارد
( 29 ) - به زندان خلق
( 30 ) - ندارد