حق بماند « 1 » . آه از آن روز « 2 » زندان با وحشت ، آه از آن ماران و كژدمان « 3 » با هيبت ، آه از آن موكلان بىرحمت .
شعر
آه از آن تيمار و درد عاصى اندر رستخيز * چون ببيند دوزخ پرآتش تاريك و تيز
از ملك باشد موكّل بر سر او نوزده * هر يكى با عصايى « 4 » روى سهمناك و خشم ريز !
مىزنند آن گرز آتش بر سر اهل جفا * كينه دارند هر يكى با هر يكى اندر « 5 » ستيز
گر ندارى طاقت اين دردها تو عاصيا * ز آنچ كردى از گناه و از جفا با حق گريز
اين يكى از صد هزار است ، گر شنيدى توبه كن * وانگهى از خواب غفلت بعد « 6 » ازين هشيار خيز
هامش
( 1 ) - باشد
( 2 ) - ندارد
( 3 ) - ندارد
( 4 ) - هر كسى عاصى ربا و
( 5 ) - در دل
( 6 ) - در متن : پس