اى زن اهل قافله همه « 1 » گريانند « 2 » و تو خندان « 3 » گفت : مرا عجب آمد « 4 » كى مخلوقى از مخلوقى بترسد . گفتم : يا سرپوشيده توانى كى بواسطهء دعاى تو « 5 » اين بلا از ايشان بگردانى « 6 » ؟ گفت : بلى . پس روى سوى آسمان كرد و گفت : « به حق « 7 » عليك يا صاحب الايادى ان تكف « 8 » عنهم شر الاعادى . » گفت : در ساعت نگاه كردم آن اسبان ايشان را ديدم تا به زانو در زمين نشسته و دستها « 9 » به نيزه خشك گشته « 10 » .
فرياد برآوردند كى اين كيست كى در ميان شما به حق بناليد از آفت ما ، كى نه دست ما كار مىكند و نه اسب ما گام مىنهد ، بگو ما را از بند نالهء خود برهان « 11 » كى توبه كرديم كى هرگز ديگر « 12 » اين معاملت « 13 » نكنيم و بخلق خدا قصد آفت نكنيم « 14 » . پس گفت : يا « 15 » ذو النون « 16 » هواى خود را در زير قدم خود آوردم لاجرم ملك تعالى مرا [ 91 الف ] بحجاب هوا از خلق مىپوشاند و دعاى مرا به ساحت اجابت « 17 » راه « 18 » مىدهد « 19 » .
ازينجا گفتيم كى هر كس كى « 20 » دعا كند بايد كى « 21 » پشت بر آز و هوا كند ، تا ملك تعالى آن حاجت او را به زودى روا كند . « 22 »
شعر « 23 »
بگذار هواى تو وين جرم و جفاى تو * تا بشنود اى دوست او هرگاه « 24 » دعاى تو
كردى تو هوا قبله خود اوست بلاى تو * مپرست هواى خود بس كن به خداى تو
هامش
( 1 ) - جمله
( 2 ) - + تو چرا چنين خندانى
( 3 ) - « و تو خندان » ندارد
( 4 ) - آيد
( 5 ) - خويش
( 6 ) - صرف كنى
( 7 ) - بحقى
( 8 ) - در متن : نكف
( 9 ) - + ايشان ديدم
( 10 ) - شد
( 11 ) - رها كن
( 12 ) - ندارد
( 13 ) - + ديگر
( 14 ) - + بيتدم سوزناك از دل با خبر * قوىتر ز هفتاد تير و تبر( 15 ) - « گفت يا » ندارد
( 16 ) - + گفت يا سر پوشيده اين كرامات بچه يافتى گفت يا ذو النون
( 17 ) - استجابت
( 18 ) - ندارد
( 19 ) - مىرساند
( 20 ) - + خواهد كى
( 21 ) - « بايد كى » ندارد
( 22 ) - + بيتدرد دل بيدلان اثرها دارد * سوز دل عاشقان شررها دارداى دوست مكن كه نالهء دلشدگان * نزد ملك العرش خطرها دارد( 23 ) - بيت
( 24 ) - تا بشنود او هرگه اى بنده