هواى خويش گشته بودند و از آن خبر نداشتند .
شعر
رميتك من حكم القضاء بنظرة * و مالى على حكم القضاء مناص « 1 »
چون يوسف تشت و آفتابه را ميان ايشان نهاد « 2 » و به ديگر در بيرون شد ، درد جراحت در تن « 3 » ايشان نفاذ يافت . نگاه كردند ، انگشتها ديدند بريده « 4 » . آن شصت دختر كى در ميان ايشان بودند در ساعت حيض بريشان پديد آمد ، جامههاى « 5 » ايشان خونآلوده شد ، ترسيدند كى شرمسار شوند . ملك تعالى همه را مدهوش « 6 » گردانيد بر جمال يوسف « 7 » ، تا همه از بهر « 8 » ترنج سر انگشت « 9 » ببريدند تا سرّ ايشان پيدا نشود و تن ايشان رسوا نشود .
لطيفه « 10 » :
چنانست كى مىگويد كى آن دختران بيگانگان « 11 » بودند ، و آن زنان همه بيگانه بودند . من كى ملك « 12 » جبّارم « 13 » مىنخواهم كى سرّ بيگانگان در ميان بيگانگان پيدا كنم . از كرم خود كى روا دارم « 14 » كى عيب دوستان در ميان دشمنان « 15 » آشكارا كنم . پس « 16 » زنان نظر بر خود « 17 » گماشتند ، زليخا را در « 18 » كار معذور داشتند . « 19 »
« وَ قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ . »
« 1 - »
بيت
ياران به نصيحت آمدندى بر من * تا بو كى برون كنند عشق از سر من
هامش
( 1 ) - + بيت :روزى كه سر از پرده برون خواهى كرد * آن روز زمانه را زبون خواهى كردگر زيب و جمال ازين فزون خواهى كرد * يا رب چه جگرهاست كه خون خواهى كرد( 2 ) - از « تشت و آفتابه . . . » ندارد
( 3 ) - ندارد
( 4 ) - + و جامهها به خون غرق شده .
لطيفه : آوردهاند كه چون جمال يوسف در چشم ايشان پيدا شد
( 5 ) - جامه
( 6 ) - + جمال يوسف
( 7 ) - « بر جمال يوسف » ندارد
( 8 ) - آن زنان بجاى
( 9 ) - سر انگشتان
( 10 ) - نكته
( 11 ) - بيگانه
( 12 ) - ملكم
( 13 ) - ندارد
( 14 ) - + كه فردا به قيامت
( 15 ) - بيگانگان
( 16 ) - + چون
( 17 ) - خويش
( 18 ) - + آن
( 19 ) - + قوله تعالى
( 1 - ) سورهء يوسف / 31