كَرِيمٌ . »
« 1 - »
اشارت :
هر كسى در باب يوسف گمان بردند و گمان كس بمكنون « 1 » ذات او نرسيده است « 2 » . سيّاره گفت « 3 » : غلامى است : « قال يا بشرى هذا غلام . » عزيز مصر گفت : فرزندى است « 4 » : « او نتخذه ولدا . » زليخا گفت : محبوبى است « 5 » :
« قَدْ شَغَفَها حُبًّا . »
زنان گفتند فرشتهاى است :
« إِنْ هذا إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ . »
« 1 - » در باب يوسف اين همه گمان بردند « 6 » ، و هر كس از حقيقت حال يوسف بىنشان بودند « 7 » .
اى سيّاره كى مىگويى غلامى است ، غلام كى در مصر پادشاه خاص و عام باشد ؟
اى عزيز مصر « 8 » تو مىگويى فرزندى است ؛ « 9 » فرزند باشد كى به تهمت عيال تو دربند باشد ؟ اى زليخا تو مىگويى محبوبى است محبوب باشد « 10 » كى وى را « 11 » زندان و چوب باشد ؟ اى زنان شما مىگوييد فرشته است ، « 12 » فرشته باشد كى طعامخواره باشد « 13 » ؟ پس گوييم يوسف « 14 » صيد حسن بود . چون صياد خواهد كى صيدى كند ، دام را در زير خاك پنهان كند و دانه بر وى « 15 » آشكارا كند ، مرغ از هوا درآيد ، گرد دام مىگردد ، دانه را مىبيند و از دام خبر ندارد ، منقار بر دانه زند ، ناگاه خود را « 16 » بيند به حلق از حلقهء دام مكر درآويخته « 17 » .
پس بدانك نبوّت يوسف آن دام پنهان بود ، و حسن و صباحت او آن دانهء آشكارا بود . چهل سال زليخا نظر به دانه مىداشت « 18 » و از آن دام پنهان « 19 » خبر نداشت « 20 » ، چون منقار شهوت را بر آن دانه زد خود را ديد به حلق از حلقهء مهر حق
هامش
( 1 ) - ندارد
( 2 ) - نرسيد
( 3 ) - گفتند
( 4 ) - فرزند من است
( 5 ) - محبوب منست
( 6 ) - بود
( 7 ) - بود
( 8 ) - ندارد
( 9 ) - + آن
( 10 ) - + اينجا
( 11 ) - « وى را » ندارد
( 12 ) - + چون
( 13 ) - + دليل آنست كه
( 14 ) - + دام
( 15 ) - بر روى
( 16 ) - + به حلقهء دام آويخته بيند
( 17 ) - از « بيند به حلق . . . » ندارد
( 18 ) - مىگماشت
( 19 ) - نهان هيچ
( 20 ) - نمىداشت
( 1 - ) سورهء يوسف / 31