قصه :
پس چون زنان زليخا را ملامت كردند و در عشق يوسفش « 7 » مذمّت كردند ، زليخا خواست كى علت عشق پيدا كند و عذر عاشقى آشكارا كند . قوله : « 8 » « فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّ . » « 1 - » بفرمود تا خانهاى چهار در كرد « 9 » و جامه فروكردند « 10 » و به انواع فرش و زيور بياراستند . پس كس فرستاد تا آن زنان را بخواندند . ده زن « 11 » را از اشراف قبايل در طفيل « 12 » ايشان بخواندند . و گويند چهارصد زن بخواندند از بنات بزرگان قبايل . شصت ازيشان عذراى بتول بودند و ديگران ثيّب بودند . پس هر كسى را بر كرسيى نشاندند « 13 » از عود خام مضبب بزر و سيم ، مكلّل به ياقوت و گوهر . قوله « 14 » : « و اعتدت لهنّ متكا . » قال الكلبى : « اراد بذلك الكراسى و السّرر و قيل المتكا بلسان القبط الاترج « 15 » . » و قال مقاتل بن سليمان : « المتكا الزماورد و هو الذى يجمع البقل « 16 » و البيض و اللحم من الخبز الحوارى و قيل هو الحجال و قيل هو المطارح . » چون آن زنان درآمدند ، هر يكى را بر حجلهاى بنشاندند و كاردى و ترنجى پيش هر يكى بنهاد « 17 » . پس