پس زليخا بدر آمد ، حال ايشان را بريشان حجّت گرفت « 2 » ، « فَذلِكُنَّ الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ . » « 1 - » فان قيل « 3 » چرا زليخا دست خود نبريد و ديگران ببريدند « 4 » ، گوييم « 5 » : زليخا يوسف را « 6 » ديگر « 7 » ديده بود « 8 » لاجرم ايشان را شگفت آمد و زليخا را چنان شگفت نيامد « 9 » . و ديگر گوييم « 10 » زليخا كارد نداشت ، تا دلش بستهء « 11 » هواى او « 12 » گشت « 13 » هرگز كارد بدست نگرفت « 14 » . كنيزكان گفتند : اى كدبانو چونست كى در وقت « 15 » ميوه خوردن كارد نمىدارى « 16 » ؟ گفت : كارد آلت قطيعت « 17 » است و من طالب وصلم . آنكس كى طالب وصل باشد پيرامنساز قطع نباشد « 18 » .
موعظه :
قصه :
زليخا چون « 22 » زنان را مدهوش ديد گفت : شما را چه رسيده است « 23 » كى بىهوش گشتيد « 24 » ؟ مرا هفت سال است كى بعشق او مبتلاام و همچنين بر عقل و بر جاام ، شما به يك نظر كى در او نگرستيد از خود جدا شديد و چنين فضيحت و رسوا شديد « 25 » . ايشان بجمله آواز برآوردند « 26 » : « ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إِلَّا مَلَكٌ