باشد « 1 » ، خواست ملك تعالى غالب آمد :
« وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى أَمْرِهِ . »
هشتم : يوسف خواست كى از زندان زود بيرون آيد « 2 » ،
« اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ . »
و ملك تعالى خواست كى در زندان دير بماند ، حديث « 3 » از ياد ساقى ببرد « 4 » ، تا خواست حق تعالى غالب آمد :
« وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى أَمْرِهِ . »
نهم : آنك برادران گفتند ما اين گناه بكنيم و آنگه توبه بكنيم « 5 » ، ملك تعالى ياد توبه از دل ايشان ببرد تا آنگه كى پيش تخت يوسف به گناه « 6 » اقرار دادند « 7 » .
خواست حق « 8 » تعالى غالب آمد :
« وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى أَمْرِهِ . »
دهم : آن بود كى ايشان خواستند يعقوب « 9 » را بدان « 10 » خونآلوده غرّه كنند ، ملك تعالى در دل او افگند تا ايشان را باور نداشت ، تا خواست او « 11 » غالب آمد :
« وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى أَمْرِهِ . »
هر كسى « 12 » در حق يوسف چيزى خواستند ، « 13 » خواست حق درآمد ، آن را مغلوب نفاذ « 14 » خود گردانيد تا عالميان بدانند كى كس را با خواست او خواست نباشد ، و هيچ كارى بىحكم و تقدير او راست نباشد « 15 » .
در خبر آمده است « 16 » از مصطفى صلع « 17 » كى « 18 » هر روز كى اين صبح سيمابى « 19 » بر دامن اين قبّهء سماوى پيدا شود ، ملك تعالى بىواسطه با سرّ هر بنده خطاب كند :
« عبدى تريد و اريد فان رضيت بما اريد كفيتك ما تريد . » الترجمة معلومه .
راه دو است : يكى « 20 » اهل سنت است « 21 » ، و يكى راه « 22 » بدعت است . سنّيه « 23 » حقيقى گويد : من همه آن كنم كى حق خواهد ، كى مرا با خواست او خواست نيست . قدرى و
هامش
( 1 ) - شود
( 2 ) - + ساقى را گفت
( 3 ) - + يوسف
( 4 ) - برفت
( 5 ) - كنيم
( 6 ) - خود
( 7 ) - كردند
( 8 ) - ملك
( 9 ) - پدر
( 10 ) - + پيراهن
( 11 ) - ملك تعالى
( 12 ) - يكى
( 13 ) - + چون
( 14 ) - + حكم
( 15 ) - نيايد
( 16 ) - مىآيد
( 17 ) - صلى اللّه عليه و سلم
( 18 ) - گفت
( 19 ) - سيماوى
( 20 ) - + راه
( 21 ) - ندارد
( 22 ) - + اهل
( 23 ) - سنى