دريغ نداشت . ملك تعالى از بنده مهر او بجان خريده است ، رحمت ازو كى دريغ دارد « 1 » .
لطيفه :
عزيز يوسف را بخريد :
« وَ قالَ الَّذِي اشْتَراهُ . »
« 1 - » ملك تعالى مؤمن را بخريد ، « ان اللّه اشترى « 2 » . » عزيز « 3 » او را خريد « 4 » در زندان كرد ، « ليسجننّه حتى حين . » ملك تعالى مؤمن را بخريد و در زندان كرد ، قوله « 5 » : « الدنيا سجن المؤمن . » عزيز يوسف را از زندان بيرون آورد و مملكت در پيش نهاد ،
« وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ . »
« 2 - » ملك تعالى مؤمن را از زندان « 6 » دنيا بيرون برد و جنت در پيش او نهاد « 7 » ،
« ادْخُلُوها بِسَلامٍ آمِنِينَ . »
« 3 - »
اشارت :
عزيز جمال ظاهر يوسف خريد نه جمال باطن « 8 » ، جمال ظاهرش حسن و صورت بود ، و جمال باطنش لطف و نبوت بود . اگر جمال باطنش خريدى همه دنيا بهاى « 9 » آن برنيامدى . پادشاه عالم « 10 » در آن بازارگاه ازل ، نفس مؤمن خريد نه دل مؤمن ، در نفس آز « 11 » و شهوت بود و در دل درّ « 12 » معرفت بود . اگر دل خريدى ، دنيا و عقبى سر بسر بهاى « 13 » آن بر نيامدى . و قيل « 14 » : تن را از آن خريد كى بنده بود ، و بيع بنده « 15 » درست آيد ، و دل نخريد كى آزاد بود « 16 » ، « القلب امير البدن . » و بيع آزاد درست نيايد « 17 » . و قيل : « 18 » تن از آن خريد ، كى در بدايت فطرت با بنده اضافت كرده بود ، قوله « 19 » : « قوا انفسكم و اهليكم نارا . » و دل را نخريد كى با خود اضافت كرده
هامش
( 1 ) - + اميدست كه ندارد
( 2 ) - + من المؤمنين
( 3 ) - + چون
( 4 ) - بخريد
( 5 ) - + تعالى
( 6 ) - ندارد
( 7 ) - نهد
( 8 ) - + او
( 9 ) - به بهاى
( 10 ) - + جل جلاله
( 11 ) - آرزوى
( 12 ) - نياز و
( 13 ) - به بهاى
( 14 ) - و گفتهاند
( 15 ) - بر بنده
( 16 ) - + كه
( 17 ) - نباشد
( 18 ) - گفتهاند
( 19 ) - ندارد
( 1 - ) سورهء يوسف / 21
( 2 - ) سورهء يوسف / 21
( 3 - ) سورهء حجر / 46