عثمان چهارصد درم در راه خداى « 1 » بذل كرد ، چهار هزار عوض بيافت و ثناى حق بر سرى « 2 » ، « و آتى المال على حبه . » مؤمن بهر درمى كى در راه حق بذل كند ، هفتصد چندان عوض بيابد و لقاى خداوند برسرى . قوله « 3 » :
« لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا الْحُسْنى وَ زِيادَةٌ . »
قصه :
آوردهاند كى هرگز مالك بن زعر « 4 » يوسف را بجمال او « 5 » نديده بود ، چون مال به خانه برد در يوسف نگرست « 6 » ، او را بدان جمال كى بود بديد ، فرياد برآورد و گفت : مغبونا كسا كى دينار را در مقابلهء اين چنين جمال بستاند .
« 7 » همچنين مؤمن درين بازار عرض دنيا دين مىفروشد و دنيا مىستاند « 8 » ، از آنك دين را به صفت جمال او نديده است . فردا كى آن نفس او به يكى بازآيد ، دين را به صفت جمال او « 9 » بر او جلوه « 10 » كنند ، « 11 » فرياد برآرد و گويد : مغبونا كسا كى دنيا را در عوض اين جمال با كمال بستاند .
بيت
تا چهرهء يار من ز من « 12 » پنهان شد * اين ديده ز درد هجر « 13 » او گريان شد
هم دل شد و هم جان شد « 14 » و هم جانان شد * بر من همه روزگار من « 15 » تاوان شد
« 16 » مالك چون آن جمال بر صفت كمال وى « 17 » بديد ، پيش عزيز رفت و گفت :
اين غلام وامن « 18 » ده تا جمله « 19 » مال تو وا تو « 20 » دهم ، و هرچ دارم « 21 » از سود « 22 » و سرمايه « 23 » بر سر آن نهم . عزيز جواب داد كى طمع كوتاه « 24 » كن ، آنك « 25 » تو صيد او گشتهاى ما نيز صيد او گشتهايم « 26 » . پس « 27 » گفت : اگر با منش ندهى بارى بگذار تا بازو « 28 » سخنى
هامش
( 1 ) - حق
( 2 ) - بر سر آن
( 3 ) - ندارد
( 4 ) - ذرعه
( 5 ) - خود
( 6 ) - نگاه كرد
( 7 ) - + نكته
( 8 ) - + و دين مىدهند
( 9 ) - + جمله بر او عرض
( 10 ) - « بر او جلوه » ندارد
( 11 ) - + بنده
( 12 ) - در متن « زمن » ندارد
( 13 ) - هجران
( 14 ) - ندارد
( 15 ) - او
( 16 ) - + قصه
( 17 ) - يوسف
( 18 ) - را با من
( 19 ) - ندارد
( 20 ) - با تو
( 21 ) - ندارد
( 22 ) - ندارد
( 23 ) - + و سود
( 24 ) - در متن :
كتاه
( 25 ) - كه همچنانك
( 26 ) - گشتيم
( 27 ) - مالك
( 28 ) - با او