من ساختم ، كى آخرت را « 1 » در كار [ 64 ب ] دنيا به جملگى « 2 » درباختم .
« 3 » حسرت نه آن بود كى بر مال سودى به دو « 4 » زيان « 5 » شود ، حسرت نه آن بود كى فرزندى دارى « 6 » از گزند مرگ در خاك « 7 » پنهان شود ، حسرت نه آن باشد « 8 » كى كوشكى دارى يا باغى دارى آبادان ، بمنجنيق صرف روزگار ويران شود . حسرت بكمال ، محنت بىزوال « 9 » آن بود ، كى روزى به دردى فرا سر « 10 » مىآرى ، و شبى به طمعى بروز مىكشى « 11 » ، مجاهدت به اميد آنك مگر فردا ثمرهء مجاهدت برگيرى . فردا كى سر از لحد برآرى « 12 » در سراى وصلت بر خود بسته بينى ، و از آن گلزار اميد خود خار قطيعت رسته بينى .
اگر بدر سراى وصلت « 13 » روى « 14 » گويند : اى بىدولت برو كى ترا اينجا راه « 15 » نيست ، و اگر [ به ] مقام شفاعت شوى « 16 » گويند : اى بىحرمت برو كه ترا اينجا جاهى نيست .
بيت
اى بندهء بد گريخته از در ما * سر برده بجرم و زلت از چنبر ما
فردا چه كنى كى آيى اندر بر ما « 17 » * گر « 18 » گويم رو كى نيستى درخور « 19 » ما
« 20 » پس مالك گفت : يا يوسف « 21 » دعا كن تا ملك تعالى « 22 » مرا فرزندى دهد . يوسف دعا كرد . پادشاه عالم مالك را « 23 » از بركت دعاء يوسف بيست و چهار پسر « 24 » كرامت كرد .
و اينجا نكتهء اميدواريست ؛ يوسف كى مالك او را فروخته بود ، دعوت از وى « 25 »
هامش
( 1 ) - + به جملگى
( 2 ) - ندارد
( 3 ) - + نكته
( 4 ) - ندارد
( 5 ) - بزيان
( 6 ) - دارد
( 7 ) - « در خاك » ندارد
( 8 ) - بود
( 9 ) - بىپايان
( 10 ) - فرا شب
( 11 ) - مىكنى و تخم مجاهدت در زمين رياضت مىپاشى
( 12 ) - بردارى
( 13 ) - ندارد
( 14 ) - شوى
( 15 ) - راهى
( 16 ) - روى
( 17 ) - در متن : چه كنى آه اى در محشر ما
( 18 ) - اگر
( 19 ) - در متن : خر ( ! )
( 20 ) - + قصه
( 21 ) - « يا يوسف » ندارد
( 22 ) - خداى
( 23 ) - « مالك را » ندارد
( 24 ) - + وى را
( 25 ) - « از وى » ندارد