و بيارم ، و اين مملكت به دو تسليم كنم « 1 » و غلاموار در پيش او كمر ببندم ، تا در طفيل خدمت او سعادتى يابم . پس دوازده هزار سوار عرض داد و در قفاى ايشان برفت .
چون نزديك كاروان رسيد « 2 » ، مالك را زهره اندر تن بجوشيد « 3 » . يوسف روى بديشان كرد « 4 » و مالك را گفت : ساكن باش كى ايشان نتوانند كى مرا از تو بستانند .
پنجاه سال است تا در طلب من رنج مىبرى « 5 » ، و او رنج رنجوران ضايع نكند ، تا تو از رنج خويش « 6 » برنيابى ، مرا « 7 » كس از تو « 8 » نستاند . مالك گفت : يا يوسف ايشان دوازده هزار سوارند و ما سيصد و نود كسيم [ 54 ب ] ، جملهء ايشان را چون « 9 » طاقت داريم « 10 » ؟
يوسف گفت : دل مشغول مدار كى طلعت « 11 » لشكر جمال ما آن همه را هزيمت كند « 12 » ، و شر آن جمله از تو « 13 » كفايت كند . چون « 14 » آن دوازده هزار مرد « 15 » نزديك رسيدند ، يوسف باز نگريست و ديده را بر ايشان گماريد و تبسمى بكرد « 16 » . نور جمال او ظاهر گشت « 17 » ، او را از نور جمال باطن مدد رسيد ، هر كسى از آن لشكر كى در او نگاه كردند « 18 » ، در ساعت دل بدادند « 19 » و مدهوش گشتند « 20 » و سرنگون از اسب بيفتادند ، و تا سه روزه راه « 21 » يوسف « 22 » ازيشان در نگذشت ، هيچ كس « 23 » با هوش نيامدند « 24 » .
لطيفه :
مالك پنجاه سال طلب يوسف كرد ، پس او را « 25 » بچنگ آورد و
هامش
( 1 ) - سپارم
( 2 ) - رسيدند
( 3 ) - به جوش آمد
( 4 ) - آورد
( 5 ) - در طلب من بودى و در طلب من رنج كشيدى
( 6 ) - خود
( 7 ) - + از تو
( 8 ) - « از تو » ندارد
( 9 ) - ندارد
( 10 ) - نداريم
( 11 ) - طليعه
( 12 ) - ندارد
( 13 ) - + و شر آن جمله از تو
( 14 ) - + لشكر
( 15 ) - « آن دوازده هزار مرد » ندارد
( 16 ) - + آن
( 17 ) - ندارد
( 18 ) - كرد
( 19 ) - بداد
( 20 ) - گشت
( 21 ) - « سه روزه راه » ندارد
( 22 ) - + سه روزه راه
( 23 ) - + از يشان
( 24 ) - نيامد
( 25 ) - « او را » ندارد