چون ماه چهارده شبه « 1 » مىتافت . پرسيد كى تو كيستى ؟ گفت : من آنم كى دوشت به من مژده دادند ، و امروزت باستقبال من فرستادند . گفت : تو چه دانستى گفت : آنك ترا دانا كرد در خواب « 2 » ، مرا ببيدارى آگاه كرد « 3 » . پس آن امير بطفيل او « 4 » ، جملهء آن كاروان را در شهر آورد « 5 » . چون كاروان فرود آمدند ، امير برفت و برگ دعوت بساخت « 6 » .
[ 54 الف ] ديگر روز كس فرستاد و يوسف را بخواند . يوسف مىآمد در پيش « 7 » مردمان كاروان « 8 » . امير از كوشك خود نگاه مىكرد . چندانك ديدار « 9 » او بود سوار ديد كى در مشايعت يوسف مىآمدند « 10 » . پس از كوشك فرود آمد و پيش يوسف باز رفت و گفت : يا يوسف اين همه لشكر از كجا آوردى و جمله را با خود چرا آوردى ؟
باشد كى ما را در خانه برگ اين همه ساخته نباشد . يوسف گفت : « هم جند لا يأكلون و لا يشربون . » يعنى الملائكة . پس يوسف را بر خوان نشاند اول كاسهاى كى در پيش او نهادند « 11 » ، برنج بود . يك لقمه او « 12 » برداشت و در پيش ديگرى نهاد .
او « 13 » نيز لقمهاى برداشت « 14 » سير گشت . آن كاسه را جملهء [ اهل ] « 15 » دعوت بگردانيدند « 16 » همه سير گشتند و يك « 17 » ذره در او نقصان نيامد . امير در آن حالت روى به مالك كرد « 18 » و گفت : چون بندهاى را اين همه كرامت بود حال خواجه بر چه صفت بود « 19 » ؟ مالك « 20 » جواب داد « 21 » كى او بندهاى است كى از خواجه بزرگتر « 22 » است ، و به دل ازو بيدارتر است . پس امير روى به يوسف « 23 » كرد و گفت : نگر تا چه فرمايى .
هامش
( 1 ) - « چهارده شبه » ندارد
( 2 ) - + بگفت مرا خبر داد و در بيدارى بگفت
( 3 ) - « مرا ببيدارى آگاه كرد » ندارد
( 4 ) - يوسف
( 5 ) - + و برگى و دعوتى بساخت
( 6 ) - از « چون كاروان . . . » ندارد
( 7 ) - + آن
( 8 ) - + آن
( 9 ) - چشم
( 10 ) - آمده بودند
( 11 ) - بنهادند
( 12 ) - از آن
( 13 ) - آن كس
( 14 ) - بخورد
( 15 ) - در متن ندارد
( 16 ) - + تا از آن بخوردند
( 17 ) - ندارد
( 18 ) - آورد
( 19 ) - باشد
( 20 ) - + گفت
( 21 ) - « جواب داد » ندارد
( 22 ) - بزرگوارتر
( 23 ) - با يوسف