غفلت نگرستى ، تازيانهء غيرت فروگذاشتيم ، اگر به نظر شهوت درنگرى ، تازيانهء قطيعت فروگذاريم .
موعظه :
اى كسى كه در عالم سفر كنى تا در صورتها نظر كنى ، در « 1 » نظر صانع بين « 2 » نه مصنوع . اگر صانع بينى دل ترا دليلى كند « 3 » ، بايمان و معرفت « 4 » كشد ، و اگر مصنوع بينى نفس . ترا دليلى كند بزلت و گناه « 5 » ، و در زندان « 6 » هوا و در شهوت « 7 » كشد .
قصه :
پس از آنجا بگذشتند ، به بيت المقدس رسيدند . در تفسير خلف آوردهاند كى آن شب امير « 8 » شهر بخواب ديده بود كى فردا بهترين روزگار بدين نواحى رسد ، بايد كى باستقبال او شويد « 9 » . ديگر روز امير شهر « 10 » [ برنشست ] « 11 » با هفتاد هزار سوار « 12 » ، در نواحى مىگرديد تا « 13 » چه كس است كى او را بخواب « 14 » نمودند « 15 » .
پس « 16 » كاروان در رسيد ، پرسيد « 17 » كى مهتر شما كيست ؟ اشارت به مالك كردند ، با خود « 18 » گفت : اى عجب ، اين مالك « 19 » هر سال « 20 » دو بار به من مىگذرد ، مرا « 21 » باستقبال او نفرستادند ، ندانم كى تا امسال چه افتاده است ؟ چون مالك درگذشت « 22 » ، يوسف را ديد كى « 23 » مىآمد ، در قفاء او جوقى سواران مىآمدند « 24 » و آن فرشتگان « 25 » بودند كى ملك تعالى ايشان را از بهر حفظ و حراست يوسف « 26 » فرستاده بود . پس « 27 » امير نگاه كرد ، در ميان آن « 28 » سواران يوسف را بديد « 29 » و شتافت ، و آن نور طلعت او
هامش
( 1 ) - تو
( 2 ) - ببين
( 3 ) - ندارد
( 4 ) - مغفرت
( 5 ) - به هوا و شهوت و ترا
( 6 ) - + عقوبت
( 7 ) - « هوا و در شهوت » ندارد
( 8 ) - + آن
( 9 ) - شوى
( 10 ) - ندارد
( 11 ) - در متن ندارد
( 12 ) - + آن
( 13 ) - + آن
( 14 ) - در خواب
( 15 ) - نمودهاند
( 16 ) - + آن
( 17 ) - پرسيدند
( 18 ) - امير
( 19 ) - « اين مالك » ندارد
( 20 ) - + اين مالك
( 21 ) - + هيچ وقت
( 22 ) - بگذشت
( 23 ) - « را ديد كه » ندارد
( 24 ) - « مىآمدند » ندارد
( 25 ) - فريشتگان
( 26 ) - ندارد
( 27 ) - + آن
( 28 ) - ندارد
( 29 ) - « بديد » ندارد