گفت : « امرك ان تترك الصنم و تعبد الصمد . » امير گفت : به درستى دين دليلى دارى ؟
يوسف « 1 » گفت : بلى . گفت : چه دارى دليل « 2 » ؟ گفت : آنچ تو خواهى « 3 » . گفت :
مرا معبودى است « 4 » كى او را مىپرستم ، چهل سال است « 5 » كى تا من تقرب او كنم ، نشان درستى اينچ تو مىگويى آنست كى تو « 6 » پيش او آيى و او ترا « 7 » سجود كند .
يوسف گفت كى خداوند من قادر است بر آنك او را بسجود آرد ، « فمضى اليه يوسف فسجد له الصنم فى « 8 » اصنام حوله فقال الامير آمنت بالهك و إله آبائك ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب » .
لطيفه :
اين تعبيهء درگاه نگر ، و اين اعاجيب صنع پادشاه نگر ، يكى را سلب جمالى در پوشد و به بازار عرض دنيا بفروشد ، ساعتيش « 9 » سبب ضلالت كند و ساعتيش سبب « 10 » هدايت كند ، و ساعتيش « 11 » امير و مقتداى عالم كند . اين همه صنايع چيست ، و اين همه تعبيهها « 12 » از بهر كيست ؟
بيت
سرّ حكما چه دانى اى مرد سليم * سرّيست هرآينه درين زير گليم
قصه :
پس مالك از بيت المقدس برنشست و روى به راه كرد و يوسف را برنشاند . چون از چشم آن امير غايب شدند ، آن عشق يوسف در سينهء ايشان « 13 » مضاعف گشت . با خود انديشه كرد و گفت : اين غلام را با اين همه « 14 » جمال و كمال مىبرند و ندانم كى سرانجام او كجا شود « 15 » ، من برنشينم و او را از يشان بقهر « 16 » بستانم
هامش
( 1 ) - ندارد
( 2 ) - دليل دارى
( 3 ) - ندارد . در متن : آگاهى
( 4 ) - + و چهل سال است تا وى را مىپرستم
( 5 ) - « كه او را مىپرستم چهل سال است » ندارد
( 6 ) - او
( 7 ) - « او آيى و او ترا » ندارد
( 8 ) - مع
( 9 ) - + امين و مقتداى عالم كند و ساعتيش
( 10 ) - تاج
( 11 ) - + به كار بد متهم كند و ساعتيش سر به زندان بلا در دهد و ساعتيش تاج ملك و پادشاهى بر سر نهد
( 12 ) - در متن : تعبيها
( 13 ) - او
( 14 ) - ندارد
( 15 ) - كشد
( 16 ) - ندارد