مونسش جبرئيل شد ، حافظش خداوند « 1 » جليل شد ، كسوتش لباس خليل شد ، طعامش زنجبيل شد ، شرابش سلسبيل شد ، در ساعت به سرّش خطاب آمد ، اى « 2 » يوسف هر چند كى اين بلا بر تو قضا بود ، دل مشغول مدار كى ما ترا ازين بلا « 3 » برهانيم ، و بعز مملكت برسانيم ، كى ما ترا از بهر تخت و گاه داريم ، نه از بهر بند و چاه داريم .
لطيفه :
همچنين « 4 » بنده از لباس زندگانى عريان شود ، و در چنگ قهر مرگ اسير و ناتوان شود ، از تخت دولتش برگيرند « 5 » و بدان خاك مذلتش برند « 6 » . بنده در آن لحد به حكم احياء حق ، چشم از خواب غفلت باز كند ، گويد : آه از كجا به كجا افتادم ؟
از حضرت « 7 » خطاب آيد كى : اى بنده يكچندى درين محنت مىگذار ، و دل از حشر و نشر خود بر مدار ، زود بود « 8 » كى ازين جايت « 9 » برآريم ، و برضوان « 10 » بسپاريم ، كى ما ترانه از بهر « 11 » ذل و لحد داريم بل كى از بهر عزّ ابد داريم .
لطيفه :
يوسف در چاه اگر مهجور كنار پدر بود ، محفوظ « 12 » خالق اكبر بود ، و اگر از يعقوب جدا بود ، با محبوب بىهمتا بود ، « 13 » اسرائيل را نمىديد ، جبرئيل را مىديد . همچنين « 14 » مؤمن در گور اگر انوار دنيا نبيند ، الطاف مولى بيند . اگر از ديدار خلق دور بود ، بجوار حق مسرور بود « 15 » . اگر بىخويش و زن و فرزند بود ، در كنف اقبال خداوند بود . در خبر مىآيد كى « اذا قدم العبد المؤمن فى قبره يقول اللّه تعالى : عبدى اوحدوك اوحشوك ، لا تخف انى مونس لك الى يوم القيامة . » چون بنده را شب اول در لحد نهند حق تعالى « 16 » گويد : بندهء « 17 » بيچارهء من « 18 » بس غريب و تنهايى ، بس بىبرگ « 19 » و بىنوايى ، بس درمانده و بيچاره و مبتلايى ، با ما بساز كى آن مايى .
هامش
( 1 ) - خداى
( 2 ) - يا
( 3 ) - بليت
( 4 ) - + چون
( 5 ) - بردارند
( 6 ) - ندارد
( 7 ) - + جبروت
( 8 ) - باشد
( 9 ) - چاهت
( 10 ) - به رضوانت
( 11 ) - براى
( 12 ) - + الطاف
( 13 ) - + و اگر
( 14 ) - ندارد
( 15 ) - از « اگر از ديدار . . . » ندارد
( 16 ) - از « چون بنده را . . . » ندارد
( 17 ) - ندارد
( 18 ) - ندارد
( 19 ) - كئيب