ازيشان بخواه كى اگر جرمى كردم « 1 » ، به كودكى « 2 » و نادانى « 3 » كردم . گفت : عذر نمىپذيرند . گفت « 4 » : بارى بگو ايشان را « 5 » تا اين خرقه « 6 » به من بگذارند ، تا اگر « 7 » بمانم عورتپوش من باشد ، و اگر بميرم كفن من « 8 » باشد . گفت : رضا نمىدهند .
يوسف « 9 » گفت : اى برادر دستى بر كار من نه . گفت « 10 » : كار از دست رفت « 11 » ، تن دربند و چاه ده تا خود « 12 » ديگر چه « 13 » آيد .
بيت
تا بربستى بزلف پرتاب مرا * شب مىنبرد ز مهر تو خواب مرا
گفتى تو اگر غرقه شوى دريابم * آب از سر من گذشت درياب مرا
اشارت :
فردا آن « 14 » بندهء عاصى در دست زبانيه همچنان باشد ، كى يوسف « 15 » در دست برادران . زبانيه دست قهر دراز كند « 16 » و پاى او بگيرد « 17 » و به خوارى « 18 » تمام مىكشد « 19 » . بنده گويد : رحمتى بكنيد « 20 » . زبانيه گويد : ما رحمت چون « 21 » كنيم ؟ آنك ارحم الراحمين است « 22 » ، بر تو رحمت نمىكند . « 23 » گويد : توبه كردم . [ 38 الف ] گويند « 24 » :
نه جاى توبه كردن « 25 » است . گويد : بگذاريد « 26 » تا عذرى بخواهم . گويند « 27 » : نه وقت عذر خواستن است . « 28 » گويد : دستورى دهيد « 29 » تا دوستان و برادران « 30 » را وداع « 31 » كنم .
گويند « 32 » : نه هنگام وداعست ، تن در بلا و عذاب « 33 » دوزخ ده ، تا پس از اين ملك
هامش
( 1 ) - كردهام
( 2 ) - ندارد
( 3 ) - به نادانى
( 4 ) - يوسف گفت
( 5 ) - « ايشان را » ندارد
( 6 ) - پيراهن از تن من نكنند
( 7 ) - + در چاه
( 8 ) - مرا كفن
( 9 ) - ندارد
( 10 ) - ندارد
( 11 ) - + گفت
( 12 ) - ندارد
( 13 ) - + بسر
( 14 ) - قيامت
( 15 ) - + بود
( 16 ) - كنند
( 17 ) - « پاى او بگيرد » ندارد
( 18 ) - + و زارى
( 19 ) - كشند آن
( 20 ) - رحمت كنند
( 21 ) - چون رحمت
( 22 ) - ندارد
( 23 ) - + بنده
( 24 ) - گويد
( 25 ) - ندارد
( 26 ) - بگذار
( 27 ) - زبانيه گويد
( 28 ) - + بنده
( 29 ) - ده
( 30 ) - عزيزان
( 31 ) - بدرود
( 32 ) - زبانيه گويد
( 33 ) - ندارد