كافر بدر آمد ، خواست كه با مسلمانان حرب كند « 1 » ، تيرى درآمد از ميان « 2 » لشكر اسلام « 3 » و به حلق « 4 » او آمد « 5 » و خون « 6 » روان شد ، او « 7 » دست به زير خون مىداشت « 8 » كفى پرخون « 9 » كرد و بر وى « 10 » در ماليد « 11 » و گفت : ملكا بر باقى زنى « 12 » تا يكبارگى به هزيمت « 13 » شوم . « 14 » گفت : « اشهد ان لا إله الا اللّه « 15 » و ان محمدا رسول اللّه » و از اسب درافتاد و جان بداد . لشكر اسلام او را « 16 » از معركه برداشتند و به خاك تسليم « 17 » كردند .
آن شب اسفهسالار لشكر اسلام او را بخواب ديد ، ازو پرسيد كى حق تعالى با تو چه كرد ؟
گفت : در آن ساعت كى آن روى خونآلود مرا بر خاك لحد نهادند ، ملك تعالى واسطه از ميان برداشت « 18 » و گفت : اى ديوانهء من چونى « 19 » و روزگارت چونست ؟ اين همه الطاف و مهربانى ترا از ملك تعالى بر « 20 » انبيا و اوليا عجب آيد ، به عزت « 21 » و جلال او كى اگر سعادت مساعد بود « 22 » و وقت رحلت ايمان « 23 » ساكن دل بود « 24 » ، بندهء مؤمن را از حضرت ملك تعالى هزار چندان لطف و كرم حاصل « 25 » بود « 26 » .
در خبر مىآيد كه چون بندهء مؤمن « 27 » عاصى را جان به حلق رسد ، و نفس به يكى « 28 » بازآيد هر يكى از دوستان او در فراق او در « 29 » نوحه و آواز « 30 » آيد « 31 » . ملكالموت منتظر جان باشد ، و ابليس منتظر ايمان باشد ، و بنده منتظر فرمان باشد « 32 » ، و وارث
هامش
( 1 ) - + تقدير چنان رفت كه
( 2 ) - « تيرى درآمد از ميان » ندارد
( 3 ) - + تيرى درآمد
( 4 ) - بر حلق
( 5 ) - افتاد
( 6 ) - + ازو
( 7 ) - ندارد
( 8 ) - داشت
( 9 ) - مشتى خون
( 10 ) - در روى ماليد
( 11 ) - + و سر سوى آسمان كرد
( 12 ) - تير مى باقى زدى
( 13 ) - هزيمت
( 14 ) - + پس
( 15 ) - + اشهد
( 16 ) - + از جا برگرفتند و دفنش كردند
( 17 ) - از « معركه برداشتند . . . » ندارد
( 18 ) - + و با من خطاب كرد
( 19 ) - ندارد
( 20 ) - « ملك تعالى بر » ندارد
( 21 ) - بعز
( 22 ) - باشد
( 23 ) - + به دو بگذارند
( 24 ) - « ساكن دل بود » ندارد
( 25 ) - ندارد
( 26 ) - + بيتگر مرا روز پسين از تو درآيد نظرى * آن گناهان مرا هيچ نباشد اثرى
گر من ايمان به سلامت بلب گور برم * باشد آراستهكارى و مبارك سفرى( 27 ) - ندارد
( 28 ) - او با يكى
( 29 ) - « فراق او در » ندارد
( 30 ) - زارى
( 31 ) - آيند
( 32 ) - « بنده منتظر فرمان باشد » ندارد