اما چاه مدين « 1 » چاهى بود به روايت وهب چهارصد گز بود ، و به روايت ديگر هفتصد گز بود . چون « 2 » يوسف فرمان پدر رها كرد ، ساكن « 3 » قعر آن چاه شد « 4 » .
هر كس از پيشينگان به زلّتى « 5 » آلوده شد ، حال بر او گرديده شد « 6 » : آدم بوستانى بود ، به زلّتى و گناهى زمينى « 7 » و زندانى شد . كنعان پسر نوح آشنا بود ، به زلتى و گناهى « 8 » بيگانه شد « 9 » . هاروت و ماروت آسمانى بودند ، به زلتى و گناهى « 10 » دريايى « 11 » شدند « 12 » . يوسف گاهى « 13 » بود ، به زلتى و گناهى « 14 » چاهى شد . اى كسى كى زلت و گناه « 15 » به خروار كنى ، و در ساحت غفلت گناه انبار « 16 » كنى « 17 » ، و نمىترسى كى در آن نفس بازپسين از يكسو « 18 » جان مىشود ، و از ديگر « 19 » سو ايمان مىشود .
« 20 » پس چون يوسف را برادران به كنار چاه آوردند آن چاه چهارصد گز بود ، از سنگ و خارا كنده و يك نيزه بالا آب در آنجا ايستاده و هرچ در آن ناحيت حشرات زمين بود از مار و كژدم و غير آن آنجا « 21 » وطن ساخته بودند . برادران يوسف را بر سر « 22 » آن چاه آوردند ، يوسف « 23 » دست در دامن هر يكى مىزد و خواهش « 24 » و زارى « 25 » مىكرد ، و ايشان هر يكى « 26 » چوبى بر سرش « 27 » مىزدند و او « 28 » دامن هر كسى « 29 » مىكشيد « 30 » . به آخر ، دامن يهودا گرفت « 31 » ، گفت : تو برادر مهترى « 32 » ، ترا حرمت و شفقت « 33 » بيشتر بود « 34 » ، شفاعتى بكن . يهودا « 35 » گفت : شفاعت سود نمىدارد . « 36 » گفت « 37 » : توبه كردم . گفت : اين « 38 » نه جاى توبه است « 39 » . گفت : عذر من
هامش
( 1 ) - مداين
( 2 ) - ندارد
( 3 ) - ندارد
( 4 ) - گشت
( 5 ) - بزلت
( 6 ) - بگرديدى .
در متن : گرديد شد
( 7 ) - « گناهى زمينى » ندارد
( 8 ) - ندارد
( 9 ) - گشت
( 10 ) - ندارد
( 11 ) - زمينى
( 12 ) - + يونس صحرايى بود بزلت دريايى شد
( 13 ) - جاهى
( 14 ) - ندارد
( 15 ) - ندارد
( 16 ) - ندارد
( 17 ) - مىكنى
( 18 ) - جانبى
( 19 ) - يك
( 20 ) - + قصه
( 21 ) - در آن چاه
( 22 ) - بلب
( 23 ) - ندارد
( 24 ) - ندارد
( 25 ) - لاوه
( 26 ) - « هر يكى » ندارد
( 27 ) - سر او
( 28 ) - ندارد
( 29 ) - « هر كسى » ندارد
( 30 ) - به خود مىكشيدند
( 31 ) - بگرفت
( 32 ) - مهمتر ايشانى
( 33 ) - شفقت و حرمت
( 34 ) - باشد
( 35 ) - ندارد
( 36 ) - ندارد
( 37 ) - يوسف گفت
( 38 ) - اينجا
( 39 ) - + يوسف