مىدارم . ايوب را پرسيدند كى : از « 1 » روزگار عمرت كدام وقت خوشتر بود ؟
گفت : آن دوازده سال كى « 2 » مرا بدان بلا « 3 » مبتلا كرده بود . گفتند : چرا ؟ گفت :
زيرا كى هر روز بامداد پگاه جبرئيل « 4 » آمدى « 5 » و گفتى : اى ايوب « 6 » ملك تعالى مىگويد كه دوشت « 7 » چون بود « 8 » ؟
بيت
دوشم همه شب دو ديده « 9 » بر گردون بود * بالينم از آب ديدگان پرخون بود
خرسند شدم بدانك گويى « 10 » يكبار : * اى خستهء « 11 » روزگار ، دوشت چون بود « 12 »
حكايت
ديوانهاى بود در ديه قلاقل از ديار خوراسان « 13 » ، هفت دختر داشت ، همه طفل و نارسيده . يك روز در خانه رفت ، آتش در خانهاش افتاده بود و سقف خانه سوخته و بر سر آن « 14 » دختران فروآمده . آن خاك از سر ايشان بازداشتند « 15 » هر يكى را ديد به صفت هرچ بتر بود « 16 » و جمله جان داده « 17 » . يكى را سر پهن شده ، يكى را پشت شكسته « 18 » ، همچنين هر يكى بحالى و نكالى مرده . ديوانه « 19 » سر سوى آسمان كرد و گفت : ملكا اين « 20 » جور تو همه « 21 » بر سر « 22 » ضعيفان باشد « 23 » ، بجلال و قدر تو كى به روم روم و زنار در بندم بدين چه تو با من « 24 » كردى . برخاست « 25 » و راه روم « 26 » گرفت ، و مدتى در آن « 27 » بتكدهء « 28 » ايشان مجاور « 29 » بنشست . لشكر اسلام به غزاى « 30 » [ 37 الف ] روم رفت « 31 » ، آن « 32 » ديوانه « 33 » در مصاف
هامش
( 1 ) - ندارد
( 2 ) - + ملك تعالى
( 3 ) - ندارد
( 4 ) - + امين عليه السلم
( 5 ) - بيامدى
( 6 ) - « اى ايوب » ندارد
( 7 ) - امشبت
( 8 ) - گذشت
( 9 ) - در متن : دو چشم
( 10 ) - گفتى
( 11 ) - در متن : خواسته
( 12 ) - + بيت :چندان ز فراق بر زيانم كه مپرس * چندان ز غمت بسوخت جانم كه مپرس
چندان بگريست ديدگانم كه مپرس * پرسى كه چگونهاى چنانم كه مپرس( 13 ) - خراسان
( 14 ) - ندارد
( 15 ) - بازگرفتند
( 16 ) - بدتر بودند
( 17 ) - « جمله جان داده » ندارد
( 18 ) - + و يكى را دست و پاى خرد شده و جان داده پدر
( 19 ) - « همچنين هر يكى بحالى و نكالى مرده ديوانه » ندارد
( 20 ) - + همه
( 21 ) - خود
( 22 ) - ندارد
( 23 ) - خواهد بود
( 24 ) - « با من » ندارد
( 25 ) - در متن : برخواست
( 26 ) - + در
( 27 ) - دراز
( 28 ) - در بتخانهء
( 29 ) - ندارد
( 30 ) - ندارد
( 31 ) - رفتند به غزا
( 32 ) - او
( 33 ) - ندارد