درازى راه . و اگر نور ايمان دليل مؤمن « 1 » نبودى ، كى راه يافتى بدرگاه اللّه . ماهى بيونس « 2 » مشهور گشت ، جبرئيل آمد بنور « 3 » يونس « 4 » نگرست « 5 » ، نه به عظيمى ماهى در دريا . چاه بيوسف « 6 » مشهور گشت ، سياره كى آمد بنور « 7 » يوسف نگريست نه به تاريكى « 8 » چاه . آهو به مشك مشهور گشت ، بازرگان كى شد ببوى مشك نگريست نه به درازى راه . مؤمن بايمان و عارف به معرفت « 9 » مشهور گشت ، فردا ملك تعالى به معرفت و ايمان مؤمن « 10 » نگرد نه به بسيارى گناه .
لطيفه :
خلق چنان داند « 11 » كى يوسف به حقيقت در چاه بود و اين خطاست كى اگر يوسف به صورت « 12 » در چاه بود ، به حقيقت در كنار لطف « 13 » اللّه بود . ملك تعالى درى بر بنده نبندد تا درى « 14 » ديگر بنگشايد . اگر از كنار پدر جدا شد در عالم لطف خدا « 15 » پيدا شد . تا در كنار پدر بود هر روز كاسهء شيرش « 16 » پيش نهادى ، چون در چاه بود هر روز جبرئيل « 17 » كاسهء شير و انگبين از بهشت بياوردى ، و پيش او « 18 » نهادى و گفتى : ملك تعالى مىگويد : بخور ، من كى آفريدگار « 19 » كشورم در عطف « 20 » و مهربانى بر تو نه كمتر از مادر و پدرم .
يونس « 21 » را عليه السلم « 22 » پرسيدند كى « 23 » كدام وقت « 24 » خوشتر بود از روزگار خود ؟ گفت : آن چهل روز كى در شكم ماهى بودم . گفتند : چرا ؟ گفت : [ 36 ب ] زيرا كى « 25 » ملك تعالى هر روز « 26 » بىواسطه بسرّ من خطاب كردى كى اى « 27 » يونس دل مشغول مدار كى تو « 28 » بازداشتهء مايى نه فروگذاشتهء مايى . و يوسف را پرسيدند كى
هامش
( 1 ) - « دليل مؤمن » ندارد
( 2 ) - يونس به ماهى
( 3 ) - ندارد
( 4 ) - بيونس
( 5 ) - نگريست
( 6 ) - يوسف به چاه
( 7 ) - بر روى
( 8 ) - در متن : بتاركى
( 9 ) - « عارف بمعرفت » ندارد
( 10 ) - ندارد
( 11 ) - دانند
( 12 ) - از روى صورت
( 13 ) - از روى معنى در لطف
( 14 ) - ندارد
( 15 ) - خداوند
( 16 ) - شير
( 17 ) - ندارد
( 18 ) - يوسف
( 19 ) - پادشاه
( 20 ) - باب
( 21 ) - + پيغمبر
( 22 ) - ندارد
( 23 ) - + در
( 24 ) - + ترا
( 25 ) - + هر روزى
( 26 ) - ندارد
( 27 ) - يا
( 28 ) - ندارد