مردى بود از عاديان « 1 » كى به هود ايمان آورده بود و نام او يهودا « 2 » بود ، و در كتب شيث پيغامبر « 3 » قصه « 4 » و حال يوسف « 5 » و جور برادران او « 6 » خوانده بود ، عاشق « 7 » اوصاف و اخلاق و صدق و حلم يوسف « 8 » گشته بود ، و دعاء او مستجاب « 9 » بود . يك روز دست « 10 » برداشت و گفت : بار خدايا مرا « 11 » ديدار آن « 12 » يوسف كرامت كن . حق تعالى به دو خطاب كرد كى بدان « 13 » چاه رو كى شدّاد عاد كنده است ، و در قعر آن چاه مىباش و مرا مىپرست ، تا روزگار يوسف درآيد ، ما او را به نزد تو فرستيم . « 14 » هزار و دويست سال در قعر آن چاه عبادت مىكرد ، و ملك تعالى قنديلى « 15 » از نور بالاى « 16 » سر او آويخته بود ، و درختى از آن « 17 » انار در پيش او پديد « 18 » آورده بود . هر روز « 19 » انارى مىخوردى و « 20 » عبادت مىكردى خداى را « 21 » ، تا آن روز كى يوسف را بدان « 22 » چاه « 23 » انداختند ، او بر جست و يوسف را بر گرفت « 24 » و روى را به روى او بماليد « 25 » و گفت : « و اطول شوقا . » « 26 » دراز روزگارا كى در انتظار تو بوديم . برادران تو اگر بر تو ستم كردند ، خدا ايشان را توبه دهاد ، كى جراحت دل ما را به ديدار تو مرهم كردند . « استودعك اللّه يا يوسف . » مقصود خود يافتم و به خدايت « 27 » سپردم و رفتم ، نفسى بركشيد « 28 » و جان بداد .
لطيفه :
آنك در انتظار مخلوقى بنشست ، اگر چه مدت « 29 » فراقش دراز كشيد ، آخر هم آن مدتش « 30 » بسر آمد و هم « 31 » آن فرقت را گذر آمد و گل « 32 » اميدش ببر « 33 »
هامش
( 1 ) - « از عاديان » ندارد
( 2 ) - هود
( 3 ) - ندارد
( 4 ) - داستان
( 5 ) - + خوانده بود
( 6 ) - + يوسف بر يوسف
( 7 ) - خواهان
( 8 ) - او
( 9 ) - مستجابالدعوه
( 10 ) - + دعا
( 11 ) - ندارد
( 12 ) - ندارد
( 13 ) - به آن
( 14 ) - + اين مرد
( 15 ) - در متن : قندلى
( 16 ) - بر بالاى
( 17 ) - « از آن » ندارد
( 18 ) - ندارد
( 19 ) - + از آن درخت
( 20 ) - + خداى را
( 21 ) - « خداى را » ندارد
( 22 ) - ندارد
( 23 ) - به چاه
( 24 ) - در برگرفت و در كنار خودش نشاند
( 25 ) - مىماليد
( 26 ) - شوقاه
( 27 ) - به خداوندت
( 28 ) - سه نفس بزد
( 29 ) - + انتظار
( 30 ) - مدت تيمارش
( 31 ) - ندارد
( 32 ) - ندارد
( 33 ) - اميد او بر