در « 1 » نيمهء چاه بداشت و يوسف را بدان « 2 » سنگ نشاند . پس گفت : اى « 3 » يوسف ، جبّار عالمت « 4 » سلام مىكند و مىگويد برادرانت « 5 » ذل و چاه مىخواهند و من عزّ و جاه مىخواهم .
ايشان در باب تو « 6 » درد و آه مىخواهند ، و من تخت و گاه مىخواهم . « 7 » بجلال و قدر من [ 34 ب ] كى در باب تو آن پيدا شود ، كه مضمون مشيّت « 8 » رحمن است . نه آن كى مقصود كيد برادران است « 9 » .
« وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ . »
« 1 - » زود باشد ما مكنون اين تعبيه آشكارا كنيم « 10 » ، و مضمون اين قضيّت پيدا كنيم ، « 11 » و آن ولايتى كى ترا منتظرست مهيّا كنيم « 12 » ، و حاسدان و دشمنان ترا در پيش تخت عزّ « 13 » تو ذليلوار برپاى كنيم « 14 » ، تا تو در ايشان مىنگرى و ايشان در فعل خود مىنگرند ، و تو ايشان را از افعال ايشان ياد مىدهى و ايشان تشوير و خجالت « 15 » آن « 16 » مىخورند :
« 17 »
« فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ . »
« 2 - »
موعظه :
در روزنامهء خود آن نويس كى توانى كى برخوانى . بار چندان جمع كن كى توانى كى بردارى ، و بدست و پاى آن كن كزو « 18 » اهانت بدل « 19 » در نيارى .
به زبان « 20 » آن گوى و به چشم آن بين كزو « 21 » ندامت بدل در نيارى .
اهل معانى را اختلاف است « 22 » كى تعبيهء حق تعالى « 23 » در انداختن يوسف به چاه چه بود ؟ گروهى چنين « 24 » گفتند كى : آن چاه صد و هشتاد گز بود ، شداد عاد كنده بود « 25 » .
هامش
( 1 ) - + آن
( 2 ) - بر آن
( 3 ) - يا
( 4 ) - عالم ترا
( 5 ) - ندارد
( 6 ) - « در باب تو » ندارد
( 7 ) - + اى يوسف
( 8 ) - + ملك
( 9 ) - + قوله تعالى
( 10 ) - پيدا كنم
( 11 ) - آشكارا كنم
( 12 ) - كنم
( 13 ) - ندارد
( 14 ) - كنم
( 15 ) - حسرت
( 16 ) - ندارد
( 17 ) - + قوله تعالى
( 18 ) - كه از آن
( 19 ) - بتن
( 20 ) - بزفان
( 21 ) - كه ازو
( 22 ) - + در آن
( 23 ) - ندارد
( 24 ) - ندارد
( 25 ) - + و از عاديان
( 1 - ) سورهء يوسف / 15
( 2 - ) سورهء يوسف / 58