دعوى دوستى من « 1 » كردى ، پس سلب غفلت در پوشيدى و در راه عاشقى سستى كردى .
« 2 » مسلمانان ، هر كس « 3 » كى در دنيا از كار حق تعالى « 4 » غافل شود ، بعقبى از مراد خود بىحاصل شود .
حكايت
عبد اللّه بن مسلمة الرياح « 5 » استاد خود را بخواب ديد و گفت : چونست حال تو ؟
گفت : چون باشد حال كسى كى به غفلت زنده « 6 » باشد « 7 » و به حسرت بميرد .
قصه :
پس برادران يوسف « 8 » گفتند : مبادا كى ما اين غفلت را به خود راه دهيم ، و برادر « 9 » را در معرض آفت « 10 » و بلا بگذاريم « 11 » ، دل مشغول مدار كى ما يوسف را از گرگ نگاه داريم ، و ننگ و جور احتمال گرگ به خانه نياريم « 12 » . پس يعقوب ايشان « 13 » را گفت : ساعتى صبر كنيد تا نظرى در نگرم ، و بهرهاى از ديدار او بردارم و جمال او را بدست تربيت خود آرايشى دهم . پس برخاست « 14 » و طشتى از خانه بيرون آورد ، و آن « 15 » طشت آن بود كى پادشاه عالم « 16 » از بهشت بابراهيم فرستاده بود ، تا چون اسماعيل را قربان كند سر او در آن طشت برد ، تا خون او بر زمين « 17 » نشود . ابراهيم « 18 » آن طشت را به اسحاق داده بود ، و اسحاق به يعقوب داده بود . [ 32 الف ] يعقوب عليه السلم « 19 » آن را بياورد و يوسف را در آنجا « 20 » نشاند ، « 21 » و سر تا پاى او « 22 » بشست و موى او « 23 » ببافت « 24 » و پيرهان « 25 » نو درو پوشيد « 26 » . و گفتهاند كى اين پيرهن آن بود ، كى جبرئيل عليه السلم از بهشت آورده بود از بهر « 27 » خليل « 28 » عليه السلم « 29 » ، در آن وقت كه نمرود خواست كى او
هامش
( 1 ) - دوستى ما را دعوى
( 2 ) - + اى
( 3 ) - ندارد
( 4 ) - ندارد
( 5 ) - رياحى
( 6 ) - ندارد
( 7 ) - بباشد
( 8 ) - ندارد
( 9 ) - يوسف
( 10 ) - محنت
( 11 ) - نهيم
( 12 ) - از « ننگ جور . . . » ندارد
( 13 ) - « ايشان را » ندارد
( 14 ) - در متن : برخواست
( 15 ) - اين
( 16 ) - + جل جلاله
( 17 ) - به زمين
( 18 ) - + عليه السلم
( 19 ) - ندارد
( 20 ) - آن
( 21 ) - + از
( 22 ) - + جمله
( 23 ) - + را
( 24 ) - بتافت
( 25 ) - پيرهن
( 26 ) - درپوشانيد
( 27 ) - + آنك
( 28 ) - ابراهيم
( 29 ) - + درپوشيد