گويم . « 1 » آنگه سيد « 2 » دست مبارك « 3 » بدعا « 4 » برداشت و گفت : ملكا اين ابو الدردا را چاشت روز و شام شب بهم مده . ابو الدردا گفت : آمين . ديگر گفت : بار خدايا هرگز « 5 » تن او را « 6 » از اندكمايه درد خالى مدار . ابو الدردا گفت : آمين . سيم « 7 » گفت ؛ بار خدايا فرداى قيامت « 8 » در هر مقامى كه من باشم او را از من جدا مكن . ابو الدردا گفت :
آمين . ابو الدردا گفت : « 9 » كه چون سيد صلع اين دعا بكرد ، هرگز چاشتى نخوردم « 10 » كى شام شبم بود ، « 11 » و هرگز شامى « 12 » نخوردم كه چاشت روزم بود ، و هرگز تن خود را از اندكمايه « 13 » ضعف خالى نديدم . « 14 » چون اين « 15 » دعا « 16 » كى تعلّق به دنيا داشت « 17 » اجابت كرد ، اميدوارم مضمون آن « 18 » دعا كى تعلق بعقبى دارد كرامت كند .
آنك « 19 » در دعا مشورت با زن كرد ، هر سه دعايش ضايع آمد ، و آنك مشورت با سيد كرد ، هر سه دعاش نافع آمد . پس اگر مشاورت خواهى كردن ، « 20 » با اهل دين كن ، و اگر سرّى دارى با كس مگوى ، در خزينهء « 21 » دل آن را صيانت كن . اگر يعقوب « 22 » تأويل اين « 23 » خواب از عيال خود بنهفتى ، عيال او با فرزندان « 24 » خود « 25 » نگفتى ، معشوق او از كنار وى نرفتى « 26 » ، و سنان فرقت سينهء او نسفتى . چون يعقوب ننهفت زن بگفت ، چون زن بگفت ، يوسف برفت ، دل يعقوب از نشاط و شادى برفت .
لطيفه :
چهار زن سرّ چهار پيغامبر « 27 » آشكارا كردند . زن نوح « 28 » و زن لوط ، سرّ ايشان « 29 » آشكارا كردند « 30 » . حفصه زن مصطفى صلع « 31 » [ 25 ب ] سرّ او آشكارا كرد . مادر
هامش
( 1 ) - ندارد
( 2 ) - + عليه السلم
( 3 ) - ندارد
( 4 ) - ندارد
( 5 ) - ندارد
( 6 ) - + هرگز
( 7 ) - سوم
( 8 ) - ندارد
( 9 ) - گويد
( 10 ) - در متن : نخردم
( 11 ) - بودى
( 12 ) - شام شب
( 13 ) - + درد و
( 14 ) - + پس
( 15 ) - + دو
( 16 ) - + بكرد
( 17 ) - دارد
( 18 ) - اين
( 19 ) - آن مرد كه بدان
( 20 ) - كرد
( 21 ) - خزانه
( 22 ) - يعقوب اگر
( 23 ) - اين تاويل
( 24 ) - برادران
( 25 ) - يوسف
( 26 ) - از « معشوق او . . » ندارد
( 27 ) - پيغمبر
( 28 ) - + سر او آشكار كرد
( 29 ) - او
( 30 ) - كرد
( 31 ) - ندارد