بگذاشت و پيش او « 1 » رفت . او بفرمود تا به غلبه و ستم « 2 » طلاق او ازو بستد . « 3 » شوهر دل تنگ شد ، طاقت فرقت او نمىداشت . « 4 » از دلتنگى دست بدعا برداشت و گفت : بار خدايا او « 5 » را سگى گردان . ملك تعالى آن « 6 » دعاء او را اجابت كرد و آن زن را « 7 » سگى سياه گردانيد . « 8 » [ 25 الف ] باز آمد « 9 » سر بر آستانهء « 10 » شوهر نهاد ، و هرگاه كى او « 11 » از خانه بيرون « 12 » آمدى ، او در خاك « 13 » پيش شوهر « 14 » بغلتيدى . « 15 » شوهر « 16 » را دل بسوخت ، گفت : نه بدين صفتش توانم ديد كى عبرتست ، و نه بدان صفتش توانم ديدن كى آفتست ، هنوز يك دعا بدست « 17 » منست « 18 » به از آن نيست كى اين دعا بكنم تا ملك تعالى او را « 19 » بدان حالت « 20 » اول باز آرد تا با من بماند . آن دعاء ديگر بكرد ، ملك تعالى او را بدان حالت اول باز آورد . « 21 » ملك تعالى آن سه دعا اجابت كرد .
او بزن مشورت كرد و بفرمان او كار كرد . شومى موافقت زن آن سه سعادت از دست بخت « 22 » او درربود ، « 23 » و زن « 24 » به آخر « 25 » همان زن « 26 » بود كى به اول بود .
نظيره :
ابو دردا « 27 » يار مصطفى صلع « 28 » ، سه شب بخواب ديد كى ملك تعالى او را سه دعا اجابت خواهد كردن « 29 » ، بيامد به نزديك مصطفى صلع « 30 » و قصه او « 31 » را بگفت .
سيد گفت : بخواه تا چه مىخواهى ؟ گفت : يا رسول اللّه آنچ تو خواهى « 32 » مرا بهتر بود از آنچ من خود را خواهم . سيد صلع « 33 » گفت : « 34 » بخواست من رضا دادى تا آنچ بهتر بود من بخواهم ؟ گفت : بلى يا رسول اللّه . گفت : اكنون « 35 » تو آمين گوى تا من دعا
هامش
( 1 ) - آن مرد
( 2 ) - به زور
( 3 ) - بستدند
( 4 ) - نداشت
( 5 ) - آن زن
( 6 ) - ندارد
( 7 ) - آن زن
( 8 ) - گشت
( 9 ) - بيامد
( 10 ) - بر در آستانه
( 11 ) - شوهرش
( 12 ) - بدر
( 13 ) - به خاك
( 14 ) - ندارد
( 15 ) - + مدتى برآمد هم بر آن صفت
( 16 ) - شوهرش
( 17 ) - ندارد
( 18 ) - در منست
( 19 ) - + هم
( 20 ) - صفت و صورت
( 21 ) - برد
( 22 ) - ندارد
( 23 ) - برفت
( 24 ) - ندارد
( 25 ) - به عاقبت
( 26 ) - زن همان
( 27 ) - ابو الدردا رضى اللّه عنه
( 28 ) - ندارد
( 29 ) - كرد
( 30 ) - صلى اللّه عليه و سلم
( 31 ) - باز گفت
( 32 ) - مىخواهى
( 33 ) - صلى اللّه عليه و سلم
( 34 ) - + يا ابو الدرداء
( 35 ) - ندارد