و عرض و عمق دارد و بخويشتن ايستاده باشد « 1 » نه در محلّى « 2 » ، پس جوهريست كه سه « 3 » امتداد دروست ، پس جسم است . غايت آنست كه جسمى « 4 » لطيفش تقدير كنند .
( 15 ) و بدان كه مقدار اجسام زايدست بر جسم « 5 » كه اجسام در جسمى يكىاند و در « 6 » مقدار مختلف ، پس مقدار عرضيست « 7 » در جسم . اگر خلأ را مقدارى فرض كنند نه در جسم ، پس از محلّ مستغنى باشد از بهر حقيقت خويش ، و بايد كه همهء مقدارها مستغنى باشد « 8 » از محلّ و نه چنين است . پس خلأ باطلست و همهء جهان ملأ است . و مكان جسم آنست « 9 » كه جسم دروست و غير او با او در آنجا « 10 » نگنجد و ازو نقل تواند « 11 » كرد . پس جوهر مكان صفات نيست زيرا كه نقل ممتنع است در صفات .
و آنچه جسم برو قرار گيرد مكان حقيقى نيست ، زيرا كه نتوان گفت كه « 12 » دروست ، پس مكان جسم حدّ درونى « 13 » جسم محيط باشد كه حدّ بيرونى « 14 » جسم محاط را « 15 » مالد و جسم در عين جسم نباشد كه اين تداخل بود و ملاقات بحدود باشد .
( 16 ) و بدان كه هر عرضى كه درو ثبات متصوّر نشود آن حركتست .
و بدان كه هر چيزى كه نبود « 16 » پس ببود نابود او پيش از بود اوست ، و اين پيشى « 17 » نه عبارت است « 18 » از مجرّد نابود اين حادث كه تا بود بعد نيز
هامش
( 1 ) باشد : استSH( 2 ) محلى : محلSH( 3 ) سه : -SH( 4 ) جسمى : جسمSH( 5 ) جسم : جسمىSH( 6 ) در : -SHF( 7 ) عرضيست : عرضستSH( 8 ) باشد :
باشندF( 9 ) آنست . استF( 10 ) آنجا : -SH( 11 ) تواند : توانSH( 12 ) گفت كه : گفتF( 13 ) جسم حد درونى : حد دورىF( 14 ) حد بيرونى : در بيرونىS( 15 ) محاط را : محيط راF( 16 ) نبود : و نبودF( 17 ) اين پيشى : اينF( 18 ) عبارت است : عبارتF