آن باشد كه صورتى از آن او « 1 » در تو حاصل شود ، زيرا كه تو « 2 » چيزى بدانى كه ندانستهاى « 3 » ، مثلا « 4 » اگر از او در تو هيچ حاصل نشود ، پس حال تو پيش از دانش و پس از دانش يكيست و اين محالست . و اگر در تو چيزى « 5 » حاصل شود اگر مطابق « 6 » آن چيز كه تو او را دانستى نباشد ، پس چنان كه اوست ندانستى . و چون « 7 » او را چنان كه اوست بدانستى بايد كه آنچه پيش تو است مطابق آن چيز باشد كه « 8 » در نفس خويش و صورت او بود .
( 3 ) بدان كه « 9 » هر لفظى كه « 10 » شايد كه بيك معنى بر بسياران افتد ، آن را « لفظ كلّى » خوانيم « 11 » ، و معنى آن « معنى كلّى » . و هر لفظ كه بيك معنى بر يك چيز بيش نتوان گفت آن را « جزوى » خوانيم « 12 » .
مثال اوّل هم چون مردم كه بسياران در مردمى انبازند « 13 » ، و مردم « 14 » بيك معنى بر زيد « 15 » و عمرو و خالد افتد . مثال دوّم هم چون زيد و بكر و اين مرد و هر چه « 16 » به دو اشارت افتد .
( 4 ) هر « 17 » حقيقتى را كه به چيزى وصف كنند ، يا ضرورى بود آن وصف او را هم چون حيوانى مر انسان را ، [ و يا ممكن بود همچون نويسندگى مر انسان را ] « 18 » ، و يا محال « 19 » باشد هم چون « 20 » جمادى انسان را .
هامش
( 1 ) آن او : آن امرSH( 2 ) كه تو : كه اگر توSH( 3 ) ندانستهاى : ندانستىSH( 4 ) مثلا اگر از او : و مثال اوSH( 5 ) در تو چيزى : چيزى در توSH( 6 ) اگر مطابق :
و مطابقSH( 7 ) چون : چونكهSH( 8 ) باشد كه : باشدF( 9 ) بدان كه : و بدان كهH( 10 ) لفظى كه : لفظSH( 11 ) خوانيم : خوانندSH( 12 ) خوانيم : خوانندSH( 13 ) انبازند :
هنبازندSH( 14 ) مردم : مردمىSH( 15 ) برزيد : برزيد و بكرSH( 16 ) و هر چه :
هر چهF( 17 ) هر : و هرSH( 18 ) و يا ممكن بود همچون نويسندگى مر انسان را ، و : -F( 19 ) محال : ممتنعSH( 20 ) هم چون : چونSH