من آمدند و با من مشورت كردند . من « 1 » اين حال « 2 » بر حسن كه پيشواى ما بود عرض « 3 » كردم ، حسن گفت : شما صبر كنيد تا من بروم و نظرى دراندازم ، اگر خوش آيد « 4 » شما را طلب كنم . ما همه گفتيم كه فرمانتر « 5 » است .
( 20 ) حسن بيك منزل بشهرستان « 6 » آدم رسيد ، جائى دلگشاى « 7 » يافت ، آنجا مقام ساخت . ما نيز بر پى او برآمديم « 8 » . چون نزديك رسيديم طاقت وصول او نداشتيم ، همه از پاى در آمديم و هر يكى بگوشهاى افتاديم ، تا اكنون كه نوبت يوسف در آمد نشان حسن پيش يوسف دادند « 9 » . من و برادر كهين كه نامش حزنست روى بدان جانب نهاديم ، چون آنجا رسيديم حسن پيش از آن شده بود كه ما ديده بوديم « 10 » . ما را به خود راه نداد « 11 » ، چندان كه زارى بيش « 12 » مىكرديم استغناء او از ما زيادت مىديديم .
بيت « 13 »
مىكن كه جفات مىبزيبد * مىكش كه خطات مىبسازد
بسيار بهى از آنچه بودى * ناديدن مات مىبسازد
-
هامش
( 1 ) كردند من : كردند و منS( 2 ) مشورت كردند و من اين حال . . . : تا پايان فصل 7 در آخر فصل 2Tآمده است
( 3 ) عرض : عرضهT( 4 ) خوش آيد :
خوشم افتادS( 5 ) كه فرمان : فرمانT( 6 ) بشهرستان : شهرستانS( 7 ) جائى دلگشاى :
جا دلگشاS( 8 ) برآمديم : برانديمT( 9 ) پيش يوسف دادند : پيش او مىدادندT( 10 ) ديده بوديم : ديديمT( 11 ) نداد : نمىدادT( 12 ) بيش : پيشS( 13 ) بيت :
شعرT