زندگانى » خوانند ، در آنجاش « 1 » غسل بفرمايد كردن . چون زندگانى ابد يافت ، كتاب الهيش در آموزد « 2 » .
( 18 ) و بالاى اين شهرستان چند شهرستان ديگر است ، راه همه به دو نمايد و شناختش « 3 » تعليم كند . و اگر حكايت آن شهرستانها با شما كنم « 4 » و شرح آن بدهم فهم شما بدان نرسد و از من باور نداريد و در درياى حيرت غرق شويد . بدين قدر « 5 » اقتصار كنيم و اگر اين چه گفتم « 6 » دريابيد جان « 7 » سلامت ببريد .
فصل 7 « 8 »
( 19 ) چون عشق « 9 » اين حكايت بكرد ، زليخا پرسيد كه سبب آمدن تو از ولايت خود چه بود ؟ عشق گفت ما سه برادر بوديم ، برادر مهين را حسن خوانند « 10 » و ما را او پرورده است ، برادر كهين را حزن خوانند و او بيشتر در خدمت من بودى ، و ما هر سه خوش بوديم . ناگاه آوازهاى در ولايت ما افتاد كه در عالم خاكى يكى را پديد آوردهاند « 11 » ، بس بلعجب « 12 » هم آسمانيست و هم زمينى ، هم جسمانيست « 13 » و هم روحانى ، و آن طرف « 14 » را به دو دادهاند و از ولايت ما نيز گوشهاى نام زد او كردهاند . ساكنان ولايت ما را آرزوى ديدن او خاست « 15 » ، همه پيش
هامش
( 1 ) در آنجاش : در آنS( 2 ) در آموزد : بياموزدS( 3 ) شناختن : سياحتشT( 4 ) كنم : بكنمS( 5 ) قدر : -T( 6 ) و اگر اين چه گفتيم : و اگر چه آميخته گفتيمT( 7 ) جان : تا جانT( 8 ) فصل 7 : -S( 9 ) چون عشق : عشق چوT( 10 ) خوانند : خواندندT( 11 ) آوردهاند : آوردندT( 12 ) بس بلعجب : بو العجبS( 13 ) هم جسمانيست : و هم جسمانيستS( 14 ) آن طرف : اين طرفT( 15 ) خاست : خواستS