كبود است و هر فلك كه بالا مىرود از زمين سپيدتر تا فلك اوّل كه در وى آن قدر كبوديست كه آن خط كه بالاى ويست تمام سپيد است .
اكنون ببينى و غرض ازين سپيدى لطفست و نه رنگ . اكنون فلك دوّم نيز كه بفلك اوّل نزديكست لطيفست و ستاره نيز لطيفست ، هم چنان كه آب در هر چيزى كه بريزى هم از آن رنگ باشد كه آن چيز بود ، پس چون فلك دوّم نيك قوى حال نيست ستارگان نيز قوى حال نيستند .
( 7 ) شيخ را گفتم كه چرا بر فلك دوّم ستارگان بسيارند و بر ديگر فلكها يكى بيش نيست ؟ گفت اگر طبقى بزرگ بگيرى و چند يك كف زيبق بر آن ريزى ، پس مركز طبق بدست آرى و چيزى زير مركز طبق نهى ، پس طبق را بگردانى چون زيبق بسيار بود از حركت طبق متجزّى شود . پس اگر اجزاى خرد زيبق بر طبقى كوچك كنى و آن طبق كوچك را بر مركز بگردانى ، بر طبق كوچك اجزاى زيبق متّصل شود از حركت طبق كوچك . همان مثالست ، اوّل نور فلك را فلك دوّم قبول كرد و عرصهء آن فراخ بود ، لا جرم به روى نور متجزّى گشت ، چون از آن جا بهر فلكى كه مىرسيد عرصه تنگتر بود و نور اندك ، لا جرم بهم متّصل گشت .
( 8 ) شيخ را گفتم چرا ماه را نور نيست ؟ گفت هر ستاره كى هست ميان دو فلك اندرست و مدد نور ستارگان هم از فلك است و ستاره بر فلك همچو حياتست در تن آدمى كه مدد قوّت حياة از قوّت تن باشد و مدد قوّت تن از قوّهء حياة . پس اين يك طرف كه ماه « 1 » به دنيا
هامش
( 1 ) كه ماه : ماه كهT