ترنج حقّهء نهم را . پس از آن اين حقّهء محلّى را در خرط انداخت ، حقه از جانب چپ سوى راست مىگرديد و آن ترنجها كه بر حقّه بودند از جانب راست سوى چپ مىگرديدند چنان كه اگر كسى از جانب ميان حقّهء نهم بنگريدى تا حقّهء اوّل بديدى ، پنداشتى كه خود يك حقّه است و آن همه ترنجها بر يك حقّه نقش كردهاند . و از غايت حركت حقّهها آن جوهر كه ميان جامه پارهها در ميان حقّهء نهم بود معلّق باستاد چنان كه ميل وى به همه جانبى از آن حقّه راست بود .
( 4 ) چون اين سخن از شيخ بشنيدم گفتم پندارى من نيز در ميان آن حقّهام امّا اينچه با من مىفرمائى گفتن من فهم نمىكنم ، روشن بازگو تا مرا فايده باشد . شيخ گفت چون بارى جلّ و جلاله اين فلكها را بيافريد از براى تزيين فلك نورى بفلك اوّل فرستاد . فلك اوّل از غايت لطف آن را حمل نتوانست كردن زيرا كه فلك متوسّط است ميان هستى و نيستى ، ازين طرف همسايهء وجود است و از آن طرف همسايهء عدم . پس ميان وجود و عدم چيزيست ، امّا بناچيز نزديك از روى صورت ، امّا از روى صفت از همه چيزها چيزتر است همچنانكه تو هوا را در حساب نگيرى و گوئى كه هيچ نيست زيرا كه چون در وى قوّت حركت نبود كه ذرّه را حمل تواند كردن و اين از غايت لطف بود . پس فلك اوّل نيز بناچيزى كه آن عالمست نزديكست و لطيفتر از هر چيزست . از غايت لطف نور بر نتوانست گرفتن ، چون نور بر فلك دوّم رسيد آن را حمل كرد نور بر فلك دوّم متجزّى گشت ، هر جزوى از وى ستارهاى شد . پس فضلهء اين ستارگان بفلك سيم رسيد ، از آن فضله جرم زحل پيدا گشت ، باز از
مجموعه مصنفات شيخ اشراق — صفحة 244
مساهمون: نجفقلى حبيبى
ص٢٤٤