بود . پرسيدم كه بىخورده بزرگان از كدام صوب تشريف دادهاند ؟
آن پير كه بر كنارهء « 1 » صفّه بود مرا جواب داد كه ما جماعتى مجرّدانيم ، [ از جانب « ناكجاآباد » ] « 2 » مىرسيم . مرا فهم بدان نرسيد « 3 » ، پرسيدم كه آن « 4 » شهر از كدام اقليم است ؟ گفت [ از آن اقليم است ] « 5 » كه انگشت سبّابه آنجا راه نبرد « 6 » ، پس « 7 » مرا معلوم شد كه پير « 8 » مطّلعست .
گفتم به حكم كرم ، اعلام فرماى كه بيشتر اوقات شما در چه « 9 » صرف افتد ؟
گفت بدان كه « 10 » كار ما خياطت « 11 » است و ما « 12 » جمله حافظيم كلام خداى را عزّ سلطانه « 13 » و سياحت كنيم . پرسيدم كه اين پيران كه بر « 14 » بالاى تو نشستهاند چرا ملازمت سكوت مىنمايند ؟ جواب داد كه از بهر آنكه امثال « 15 » شما را اهليّت مجاورت ايشان نباشد ، من زبان « 16 » ايشانم و ايشان در مكالمت اشباه تو شروع ننمايند « 17 » .
( 6 ) ركوهاى يازده تو « 18 » ديدم در صحن افكنده و قدرى آب در ميان « 19 » آن ، و در ميان آب ريگچهء مختصر متمكّن شده و بر جوانب آن ريگچه جانورى چند مىگرديدند و بر هر طبقهاى ازين ركوه يازده تو از طبقات نهگانهء بالائين « 20 » انگله روشن بر نشانده « 21 » ، الّا بر طبقهء دوّم كه انگلهاى نورانى بسيار بود بر نمط و نهاد تركهاى
هامش
( 1 ) كناره : كنارC( 2 ) از جانب كجاآباد : از كجا ناكجابادT( 3 ) بدان نرسيد : برسيدT( 4 ) كه آن : كه اينC( 5 ) از آن اقليم است : از اقليمىC( 6 ) نبرد : نداندC( 7 ) پس : -T( 8 ) كه پير : كه او پيرىC( 9 ) در چه : بر چهT( 10 ) بدان كه : -C( 11 ) خياطت : خياطىC( 12 ) و ما : وC( 13 ) عز سلطانه : -T( 14 ) بر : -C( 15 ) امثال : -C( 16 ) زبان : لسانC( 17 ) ننمايند : كنندT( 18 ) يازده تو : يازده تو راT( 19 ) ميان : + آنC( 20 ) بالائين : بالا آن راT( 21 ) برنشانده : نشاندهC