نيست ، زيرا كه اگر اقتضاى وجود كردى واجب الوجود بودى و اگر اقتضاى عدم خود كردى ممتنع الوجود بودى . بايد كه بسببى باشد كه رجحان وجودش دهد بر عدم ، و رجحان عدم او بر وجود از بهر عدم مرجّح باشد ، و چون موجود شود ناچار او را سببى بايد كه رجحان وجودش دهد بر عدم . و چون سبب تمام حاصل شود وجود كمال بر او واجب شود ، پس ممكن به حضور علّتش واجب الوجود شود نه از بهر ذات او ، بلكه از بهر وجود علّت . و بعدم علّت واجب - العدم شود نه از بهر ذات او . و چون نظر به ذات او كنى بىاين هر دو شرط او در نفس خود ممكن باشد .
( 33 ) و چون وجود ممكن موقوف باشد بر چيزهاى بسيار ، هر يكى جزو سبب باشد و مجموع سبب تمام باشد ، و علّت تمام آنست كه وجود ممكن به دو واجب شود . و كلّ چيز را شايد كه علّت فاعلى باشد چون درودگر ، و علّت مادّى چون چوب كرسى را ، و علّت غائى آنست كه چيزى از براى صورت او ساخته شود چنان كه خانه يا كرسى از بهر نشستن در او و يا تكيه زدن بر كرسى ساخته مىشود . در جمله هر چه او را در وجود چيزى مدخل است او جزء علّت اوست . و چون ارادت يا آلت يا برخاستن مانعى يا حاصل شدن وقتى و يا مادّتى و يا ياىدهنده با « 1 » او ، مجموع همه علّت تامّ است .
( 34 ) و وجود معلول متعلّق است به وجود علّت و عدم معلول به عدم علّت يا به عدم جزء علّت . و چون يك جزء علّت حاصل نباشد معلول
هامش
( 1 ) با : -I