گردد بىهيچ تغييرى در ذات او ، عزّ سلطانه ، و نيز تا رحمت او متناهى نشود چه خود او را نهايتى نيست و نقصان بوى راه نيابد ، و اوّل و آخر ندارد و مبدأ و منتهاى همهء موجودات اوست ، عزّ سلطانه .
( 29 ) و بدان كه جود بخشيدن چيزى است لايق بىعوض . هر كه فعلى كند از بهر غرض او فقير بود نه غنى ، و غنى آن باشد كه او را در ذات و كمال به ديگرى حاجت نباشد ، پس غنى « 1 » مطلق حقّ تعالى است كه او را به هيچ چيز حاجت نيست . وضع وى از بهر غرض نيست بلكه ذات وى فائض رحمت است بر عالميان . و ملك مطلق اوست ، جلّ جلاله ، زيرا كه ملك مطلق آن بود كه ذات همه چيز او را بود و ذات وى هيچ چيز را نبود . و وجود از آن تمامتر كه هست محال « 2 » بود زيرا كه اگر ممكن بود لازم آيد كه ذات او خداى تعالى اقتضاى اخسّ كرده باشد و ترك اشرف كرده ، و اين محال است ، زيرا كه لازم ذات او ، عزّ سلطانه ، اشرف بايد كه باشد ، و لازم اشرف اشرف بايد همچنانكه عكس نور شريفتر بود از عكس عكس . و چونكه وجود تمامتر ازين كه هست محال بود ، در زير قدرت قادر نيايد چه تعلّق قدرت بمحال نبود ، پس وجود ازين تمامتر متصوّر نبود .
( 30 ) و سخن خير و شرّ كسى را « 3 » دراز مىشود كه پندار وى دراز مىشود ، و پندار وى آنست كه عاليان را التفاتست با اهل اسفل زيرا خيال او آنست كه با وى تعالى وراى اين عالم تنگ و تاريك عالمى
هامش
( 1 ) غنى : مغنىF , )الغنىA (( 2 ) محال بود : + و ذات وىF( 3 ) كسى را : كسىF