كه امضاى ارادت حقّ موقوف گردد بر وقتى هم چون از آن ما كه در حال ارادت خبر باشد و لكن موقوف بود بر وقتى و شرطى هم چون آمدن زيد « 1 » و رفتن او « 2 » روز فلان زيرا كه پيش از همهء ممكنات هيچ وقت شرط نيست الّا ذات حقّ . و نشايد كه او متغيّر باشد تا آنچه نخواسته باشد بخواهد يا بكند آنچه نتوانسته باشد كردن ، تعالى عن ذلك . و چونكه توان گفت كه شعاع از آفتابست نه آفتاب از شعاع ، و اگر چه شعاع دائمست بدوام آفتاب ، عجب نبايد داشت دوام فيض حقّ تعالى . و آفتابرا چه زيانى دارد دوام شعاع يا خود ذرّات و بقاى ايشان در نور وى ؟
هيكل پنجم
( 24 ) بدان كه هر حادث « 3 » استدعاى سببى كند حادث ، و همچنين اين سبب براى حدوث سببى ديگر خواهد حادث . و همچنين بىنهايت برود اسباب حادث بر وجهى كه « 4 » او را ابتدائى نباشد زيرا كه اگر باشد سخن در وى باز آيد كه استدعاى سببى ديگر كند ، پس ابتدا نبوده باشد . و چيزى كه تجدّد وى واجب باشد حركتست و حركتى كه هرگز منقطع نشود حركت دوريست كه او مستمرّ باشد و سبب حوادث بود در عالم ما . و چونكه اوّل جلّ و علا منزّه است از تغيّر و تبدّل ، اگر نه حركات افلاك بودى هرگز هيچ حادث نبودى در عالم ما .
و حركات افلاك طبيعى نيست زيرا كه حركت طبيعى چون به مقصد رسد
هامش
( 1 ) زيد : زيرF( 2 ) رفتن او : رفتنF( 3 ) حادث : + كهF( 4 ) كه : -F