الوجود است جلّ ثناؤه و عزّ سلطانه .
واسطهء هيكل فصل دوم « 1 »
( 17 ) بدان كه جسمها را انبازيست با يكديگر در جسمى و جدائيست ايشان را باستنارت و عدم استنارت . پس نور در اجسام عرض است ، و نوريّت اجسام ظهور ايشانست . و معنى نور عارض آنست كه قيام وى به ديگرى باشد و وجود وى او را نباشد . پس ظاهر خود نبود كه اگر قائم بودى بنفس خود نور « 2 » بودى و ظاهر خود بودى . و چونكه نفسهاى ناطق ما ظاهر خودند ، پس نور قائماند بذات خويش . و چون بيان كرده آمد كه حادث و مخلوقند و ايشان را مرجّح بايد ، و اجسام نشايد كه مرجّح ايشان باشد زيرا كه نشايد كه چيزى ايجاد چيزى ديگر شريفتر از خود كند ، پس مرجّح ايشان نيز نور و مجرّد باشد . اگر اين مجرّد واجب الوجود است مقصود اوّلست ، و اگر ممكن است آن مرجّح منتهاى جملهء ممكناتست ، واجب الوجود بذات خويش حىّ قيّوم . و نفس ناطقه حىّ قائم است كه « 3 » دلالت مىكند بر حىّ قيّوم . و معنى قيّوم آنست كه او ظاهر بود ذات خود را و او نور جملهء انوار بود كه ايشان مجرّد باشند از اجسام و علايق اجسام .
و او را غايت شدّت و ظهور متحجّب بود ، تعالى عن ذلك .
فصل سوم « 4 »
( 18 ) بدان كه يكى « 5 » از جملهء وجوه « 6 » كه در ذات وى اختلاف دواعى
هامش
( 1 ) فصل دوم : -F( 2 ) نور : -F( 3 ) كه : + اگرF( 4 ) فصل سوم : فصل ديگرF( 5 ) يكى : ( الواحدA (( 6 ) وجوه : وجودF