و چون دانائى تو پيوسته و دايم است ، پس نه او همهء تن است و نه برخى از تن ، بلكه وراى اين همه است .
( 6 ) طريقهء ديگر : بدان كه تو چون چيزى بدانى كه ندانسته باشى ، دانستن تو آن باشد كه صورت آن چيز كه بدانستى در ذهن تو حاصل شود ، و بايد كه مطابق و مماثل آن چيز باشد ، و اگر نه او را چنان كه اوست ندانسته باشى . و تو چيزى در مىيابى كه مشتركست ميان چيزهاى بسيار هم چون جانورى كه مىدانى كه نسبت او با آدمى و پيل و پشه يكيست . پس صورت اين جانورى كه در ذهن تو حاصل شده است بايد كه هيچ مقدار ندارد ، زيرا كه اگر مقدار كوچك بود او مطابق مقدار بزرگ نباشد ، و اگر با وى خصوص پيلى بود بر پشه نتوان گفت . و چنان كه بر همه [ حيوان ] « 1 » مىتوان گفت ، پس با وى هيچ مقدار و خصوصى نبود . و بايد كه محل آن صورت مجرّد بود از مقدار و خصوص ، زيرا كه اگر اين محلّ متقدّر بود از تقدير وى تقدّر آن صورت كه در ويست لازم شود ، و ما گفتيم كه صورت مجرّد است . و محال باشد كه چيزى كه مقدار ندارد در چيزى حالّ باشد كه مقدار دارد . پس محلّ آن صورت مقدار ندارد ، و اين محلّ را « نفس ناطقه » خوانند و « روان گويا » .
( 7 ) و نشايد كه اين نفس جسم و جسمانى باشد و به دو اشارت جسمى كنند ، زيرا كه جسم و جسمانى و آنچه به دو اشارت كنند البته مقدار دارد و در جهت باشد ، و گفته آمد كه منزّه است ازين صفات . پس
هامش
( 1 ) حيوان : -F