تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه مصنفات شيخ اشراق — صفحة 85

مساهمون:

ص٨٥
چيز كه از وى در جهت بالا بود ، غير آن چيز بود [ كه در جهت زير بود ] « 1 » ، پس منقسم شود در وهم .

هيكل دوم « 2 »

( 4 ) بدان كه تو غافل نباشى از خود هرگز ، و هيچ جزوى نيست از اجزاء تن تو كه او را فراموش نكنى در بعضى اوقات ، و هرگز خود را فراموش نكنى . و دانستن همه موقوفست بر دانستن اجزا . تا جزو ندانند ، كل نتوان دانست . اگر توى تو عبارت بودى از همهء تن يا از بعضى تن ، خود ندانستى « 3 » در آن حالت كه تو خود را فراموش كرده‌اى . پس توى تو نه اين همهء تن است و نه برخى از تن ، بلكه وراى اين همه است . ( 5 ) طريقهء ديگر : بدان كه تن تو پيوسته در نقصانست و از وى پيوسته كم مىشود بواسطهء حرارت . و عوض وى باز مىآيد بواسطهء غذا كه خورده مىشود ، كه اگر از وى هيچ كم نشدى و روز بروز « 4 » از غذاى نو مدد مىرسيدى ، تن بزرگ بودى بغايت ، و نه چنين است . پس هر روز چيزى كم مىشود و چيزى باز بجاى مىآيد پس جملهء اعضاى تن در تبديل و تغيير است ، و اگر توى تو عبارت بودى ازين اعضاى تن ، او نيز پيوسته در تبدّل و تغيّر بودى . و توى پارينه توى امسال نبودى « 5 » بلكه هر روز توى تو ديگر بودى ، و نه چنين است .
هامش
( 1 ) كه در جهت زير بود : + كه در جهت زير بودF( 2 ) هيكل دوم : الهيكل الثانىF( 3 ) ندانستى : ندانستنF( 4 ) روز بروز : بروز بروزF( 5 ) نبودى : بودىF