كه عوامّ ضدّ چيز آن را « 1 » گويند كه ممانع و مساوى چيز باشد در قوّت « 2 » . و چون همه معلول واجب الوجودند هيچ ضدّ او نباشد ، و چون واجب الوجود را محلّى نيست . پس ضدّ ندارد [ باصطلاح خواصّ كه ضدّين ] « 3 » ، باصطلاحى « 4 » نزديكتر بفهم مبتدى ، دو چيزاند كه بر يك محلّ متعاقب توانند بود ، و ميان ايشان غايت دورى باشد هم چون بياض و سواد « 5 » . و بهاى عظيمتر « 6 » و جلال شريفتر واجب الوجود راست « 7 » تعالى و تقدّس .
فصل ششم در فعل واجب الوجود
( 47 ) بدان كه « 8 » از يكى كه بحقيقت يكى باشد از جملهء وجوه « 9 » جز يكى صادر نشود ، كه اگر دو چيز ازو صادر شود « 10 » و حاصل گردد « 11 » اقتضاى يكى بعينه اقتضاى آن ديگرى نباشد ، كه اگر اقتضاى اين اقتضاى آن بودى اين « 12 » بعينه آن بودى . پس از جهتى « 13 » كه اقتضاى اين كند عين او اقتضاى چيزى « 14 » ديگر نكند ، پس اقتضاى ديگر به جهتى ديگر بايد . و در واجب الوجود كثرت جهات و صفات محالست ، و او يكيست از همهء وجوه « 15 » ، پس آنچه ازو در وجود آيد يكى باشد ، و اين يكى جسم « 16 » نباشد ، زيرا كه جسم « 17 » مركّبست از هيولى و صورت .
هامش
( 1 ) آن را : او راSH( 2 ) قوت : وقتT( 3 ) باصطلاح خواص كه ضدين : -F( 4 ) باصطلاحى :
باصطلاحSH( 5 ) بياض و سواد : سواد و بياضSH( 6 ) عظيمتر : عظيمF( 7 ) الوجود راست :
الوجود راF( 8 ) بدان كه : -F( 9 ) از جملهء وجوه : -F( 10 ) صادر شود : -SH( 11 ) گردد :
شودSH( 12 ) بودى اين : بود اينSH( 13 ) از جهتى : آن جهتF( 14 ) چيزى : -F( 15 ) وجوه :
وجودF( 16 ) يكى جسم : يكى جسمىFجسمSH( 17 ) جسم : -F