يار دل به ز صبر « 1 » ننهادند * ظفر و صبر هر دو همزادند
شه كه دون را بلند و و الا « 2 » كرد * مر بلا را « 3 » بلندبالا كرد « 4 »
آتشى « 5 » كآب را بلند كند * بر تن خويش ريشخند كند
از تف آتش گرش « 6 » برد بفراز * از كف « 7 » خويش بكشد آبش « 8 » باز
زشت زشت است در ولايت شاه * گرك بر گاه و يوسف اندر چاه
لشكرى و رعيتى كه سرند « 9 » * نفع را تيغ و دفع را « 10 » سپرند
شاه بىبخشش آفت سپهست * بىنيازى سپاه ذل « 11 » شهست
اى بياموخته « 12 » بخاطر « 13 » دون * تاجدارى ز كژدم كردون
چاكرت گر بدست و گر بد نيست * به دو نيكش ز تست از خود نيست
چاكر مرد بد نكو نبود * آب خاكى جز « 14 » از سبو نبود
هست در دست تو چو تيغ و چونى « 15 » * تو بدى عيب « 16 » خود منه به روى
لشكر از جاه و مال شد بددل « 17 » * رعيت از بىزريست بىحاصل
رعيت از تو چو با يسار شود « 18 » * از براى تو جانسپار شود « 19 »
چون نيابد يسار بگريزد * با عدوى تو برنياويزد « 20 »
تن كه لاغر بود « 21 » بود منبل * پس چو فربه شود شود « 22 » كاهل
مردمى با كسى كه بىاصل است « 23 » * همچو شمشير دسته « 24 » با وصل است
هامش
( 1 ) - چ : بار دل به ز صبر ، ل : بار بر دل ز صبر ، خ : بازوى بد ز صبر
( 2 ) - ذ : بلندوالا
( 3 ) - م : هر بلا را
( 4 ) - كم : و و الا كرد ، ل : و الا كرد
( 5 ) - كم : كآتشى
( 6 ) - ل : آتش ش
( 7 ) - خ : از تف
( 8 ) - س : آتش
( 9 ) - س : لشكرى و رعيتى كه سرند ، م : لشكر و رعيتى كه پى سپرند
( 10 ) - س : دفع را تيغ و نفع را ، م : نفع را تيغ و دفع را ، خ : رفع را تيغ و دفع را
( 11 ) - ذ : سپه ز ذل
( 12 ) - ب : بياموخته ، م : نياموخته
( 13 ) - س : ز خاطر
( 14 ) - ض : لب خاكى جز ، چ : لب خالى چو
( 15 ) - س : چو ميغ چو مى ، ل : او چو شمع و چونى
( 16 ) - س : تو بدى عيب ، چ : تو زوى عيب ، م : تو زدى عيب
( 17 ) - ر : پردل
( 18 ) - ب : لشكر از تو چو با يسار شوند
( 19 ) - ب : سپار شوند
( 20 ) - ر : درنياويزد ، چ : برنياميزد
( 21 ) - ب : شود
( 22 ) - ب : بود
( 23 ) - پ : با اصل است ، ل : كم اصل است
( 24 ) - ل : شمشير و دسته