خاطرش همچو بحرى اندر شرع * راسخ اصل « 1 » بود و شامخ فرع « 2 »
مسند و مرقدش براز افلاك * مشرب و منهلش ز عالم پاك
مشرب « 3 » عرق و منهل جگرش * بود « 4 » از حوض جدش و پدرش
مانده آباد از سخاى كفش * خاندان نبوت از شرفش
سبب قتل امير المؤمنين حسن بن على عليه السلام
كرد خصمان برو جهان فراخ * تنگ همچون درو نگه درواخ « 5 »
بىسبب خصم قصد جانش كرد * او بدانست و زان امانش كرد
بار ديگر به قصد او برخاست * بىگناهى ورا بكشتن خواست
پس سيم بار « 6 » عزم كرد درست * شربت زهر همچو بار نخست « 7 »
راست كرد و بداد « 8 » آن ناپاك * كه جهان باد از چنان « 9 » زن پاك
صد و هفتاد و اند پاره جگر * بدر انداخت زان لب چو شكر
جان بداد اندر آن غم و حسرت * باد بر جان خصم « 10 » او لعنت
گفت با او ستوده مير حسين * آن مر اشراف را چو زينت و زين
زهر جان مر ترا كه داد بگوى * گفت غمز از حسن بود نه نكو « 11 »
جد من مصطفى امان زمان « 12 » * پدرم مرتضى امين جهان « 13 »
جدهء من خديجه زين زمان * مادرم فاطمه چراغ جنان
جمله بودند از خيانت و غمز * پاك و پاكيزه خاطر و دل و مغز « 14 »
من هم از بطن و ظهر ايشانم * گرچه جمع از غم پريشانم
هامش
( 1 ) - و : عقل
( 2 ) - چ : ناصح اصل بود و واضع فرع ، در . س - اين بيت چنين استخاطرش بود چون بدايت شرع * رهنماينده تا نهايت شرع( 3 ) - چ : مشرق
( 4 ) - س : بود ، م : باشد
( 5 ) - چ : تنگ كرده نگه درو درواخ ، ل : درو به گه درواخ
( 6 ) - ب : تا سوم بار
( 7 ) - م : شربتى زهر همچو بار . . . ، ل : شربتى همچو زهر مار بجست
( 8 ) - ل : بدادش
( 9 ) - چ : از آنچنان
( 10 ) - ب : مر جان خصم ، م : بر خصم جان
( 11 ) - چ : گفت غمز از چو من كسى نه نكو
( 12 ) - ب : جهان
( 13 ) - ب : امين زمان
( 14 ) - و : دل نغز