شعر
تشكّى المحبّون الصبابة ليتنى * تحمّلت ما يلقون من بينهم وحدى
فكان لنفسى لذّة الحبّ كلّها * فلم يلقها قبلى محب و لا بعدى
ارواح خواص كه به قبّهء قرب اختصاص درگاه راه يافتهاند و بلبلوار در صباح سعادت بر نسرين قربت و تمكين حضرت ترنّم كردهاند /
a
45 / و به فكر و ذكر تنعّم كرده از بس كمال غيرت 6 كه در سر جمال محبّت دارند ، خواهند كه هر تيغ كه سلطان جلال عزّت از نيام كمال مشيّت بركشد حشاشهء دل 7 خود را كه حشو وى غموم و هموم محبّت است بر مركب رضا به استقبال قبول وى فرستند .
بيت
چون شاد نباشم كه خريدم بدلى * عشقى كه هزار جان شيرين ارزد ؟
شعر
أ سجنا و قيدا و اشتياقا و غربة * و نأى حبيب انّ ذا لعظيم
و انّ امرأ دامت مواثيق عهده 8 * على مثل ما قاسيته لكريم
اى درويش مقلّب القلوب و الابصار چون تير بلا از جعبهء و لا در قبضهء قضا نهد هدف جز حبّهء قلوب ابرار نسازد .
آن درويش به آن خانقاهى درآمد ، آن خادم بيامد و آن پاىافزار وى مىكشيد و مىگفت : به سلامت هستى ؟ آن درويش گفت : زودتر پاىافزار من بازده و سخن بيهوده مگوى . آن روز كه ما عصاى طلب اين حديث بر دست گرفتيم سجادهء سلامت دو جهانى خويش به درياى 9 بلا انداختيم و خرمن عافيت را آتش زديم 10 .
بيت
عشقِ تو مرا به حيله در دام انداخت * در آتشِ سوزندهء ايام انداخت
جام ستمِ فراق بر دست گرفت * دين و دلم و صلاح در جام انداخت
شعر
ويح المحبّين ما اشقى حدودهم * ان كان كلّ الّذى بى بالمحبّينا
اى جوامرد ! چشمى بايد كه در وى حول التفات به علل نبود ، و دلى بايد كه در وى بخار داورى نبود ، تا هر كاروان آراسته كه از شهر قهر در مىرسد ، بوجه طلق و سنّ ضحك 11 به