بيت
چه جاى سركشى باشد ز حكمِ وى كه در رويش * چو شمع آنگاه خوش باشم 21 كه در گردن زدن باشم
در جمله و تفصيل ، عاشقى آبوايى است كه در وى نمك محابا نيست .
شعر
بنى الحبّ على القهر فلو * سامح المحبوب يوما لسمج
ليس يستحسن فى حكم الهوى * عاشق يطلب تأليف الحجج
عاشق چه كند كه بردبارى نكند 22 .
شعر
كن اذا احببت عبدا للّذى تهوى مطيعا * لن تنال الوصل حتّى يلزم النّفس الخضوعا
بيچاره محبّ سودايى نفسى در كلبهء سينه جسته 23 ، دلى به هزار تيغ بىمرادى خسته ، معارج انفاس محكم ببسته ، هرگاه كه نفسى خواهد كه سر به پالگانهء ظهور فراز كند 24 لطمهء غيرتش در روى زنند و از حضرت اختصاص 25 هر دم هزار غلام خاص مىفرستند كه آن نفس را گوى كه جاى نگاه دار كه اگر نفس سوخته به صحرا آيد نه آن ماند و نه اين . نفس من انفاس العشّاق يحرق الدّارين و يطفئ النّارين . اى دست غيرت برو و لگام عزّت بر دهان آن سوختگان نه ، و آن نفس را كه درّ نفيس بحر درد است هم آنجا بدار ، كه نبايد كه به حكم صفراى محبّت از كمال محنت به صحرا آيد آنگه قبّهء خضرا را و دايرهء غبرا را نفس آن مست تهيدست پست كند .
اى جوانمرد ! با قرّايان و شبخيزان و نمازكنان و روزهداران محاباست و با هيچ عاشق ذرّهاى محابا نيست .
شعر
يا كثير النّوح فى الدّمن * لا عليها بل على السّكن
سنّة العشّاق واحدة * فاذا احببت فاستكن
بيت
تا غم عشقت مرا دست به دامن زدَست * رنج و بلا سر ز گريبان رهى برزدَست 26