تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى ) — صفحة 149

مساهمون:

ص١٤٩
شعر
علامة الحبّ على ذى الهوى * خشوع عينيه اذا ما نظر
اكتم ما القى و نار الهوى 27 * سمعا و طوعا للهوى ما امر
گفتهء ايشان است : لا يجد العبد حلاوة الايمان حتّى ياتيه البلاء من كلّ مكان . مرد حلاوت ايمان نيابد تا هدف تير بلا نگردد 28 . شعر
تجور فما تنصف و تجحد ما تعرف * و عيدك لى صادق و وعدك لى مخلف
ابن لى كيف الرّضاء فاحتال او الطف * جفاء الشّادن الاهيف فمقلته تذرف
بيت
ممكن نبود كه هر زمانى * رنجى نرسد به جان عاشق
عاشق چو بيافت بوى معشوق * گردون نكشد كمان عاشق 29
اوّل عاشقى كه در دبيرستان وجود ، ابجد عشقش بنوشتند ، آدم بود ، بنگر كه به وى چه رسيد ، به دانهء گندم با وى محابا نرفت همى تيغ و عصى آدم از نيام ارادت قدم بركشيدند و كأس قهر پرشراب زهر كردند . و همان مرد را كه صوامع اصحاب طاعات /
a
46 / به بريق برق خود آتش در مىزد 30 ، روى به خرابات خراب نهاد ، نداى
اهْبِطُوا مِنْها جَمِيعاً
شنيد 31 . بيت
آن مرد كه دى گفت همى نكته و طامات * امروز گرو كرد مرقّع به خرابات
اكنون كه مرقّع به خرابات گرو كرد * آن به كه فراموش كند نكته و طامات
اى درويش مردى كه مقامر و خراباتى بود صلت سلطان و عطاى پادشاهانش رونق ندهد ، زيرا كه چون صلتى به وى رسد به خرابات برد و به قمار ببازد . ليكن چون سلطان اين مرد خراباتى را دوست دارد هرچند كه وى به خرابات بيش مىشود سلطان خلعت بيش مىدهد . آدم صافى قدم در محلّت زلّت نهاده و حجرهء و عصى آدم به مزد گرفته 32 و پادشاه به حكم عنايت ازلى قدح اجتبا پياپى كرده و قدم حسد حسّاد پى كرده . اى دوست صلهء سلطان كه رونق دهد صاحب عزمى كامل حزمى 33 را دهد و اين نقطهء خاك را طيلسان عزم از سفت وجود ربوده‌اند كه
فَنَسِيَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً .
و ليكن توبهء آن حزم صاحب عزم چه نگرى ، بدان نگر كه به عمرى يك بارش سلطان بيش خلعت نمىدهد ، باز اين شنگولى 34 بىعاقبت را دم
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى ) — صفحة 149 | نجيب مايل هروى / شهاب الدين احمد سمعانى