استقبال مىآيد .
آن مهتر ما گفتى - پدرم قدّس اللّه روحه 12 - چون درويش را بينى ، گره در پيشانى افكنده ، بدان كه معبود بدل كرده است . شعاعى كه از خرشيد نظر به اسرار غيبى به كوه ديدهء آن پيرى در افتاد ، هر دعوت كه كردى اجابت آمدى ، چهل فرزند وى را بكشتند دم نزد ، با وى گفتند : چرا بنهنالى ؟ با روى خندان و ديدهء گريان گفت : الملوك لا يراجعون فى وقت الغضب . ادب نبود كه وقت غضب با ملوك سخن گويى .
شعر
حسبى بان تعلموا ان قد احبّكم * قلبى و ان تعرفوا كلّ الّذى اجد
القيت بينى و بين الهمّ معرفة * لا ينفد الدهر حتّى ينفد الابد
لاخرجنّ من الدّنيا و حبّكم * بين الجوانح لم يشعر به احد
بيت
هر دل كه به عشق مبتلا شد * كانِ غم و محنت و بلا شد
بيگانه شد از نشاط هر دل * قدّى كه ز عاشقى دو تا شد
ممكن نبود كه راست گردد * كو با غمِ عشق آشنا شد 13
آن يكى گفت : من عرف اللّه زالت احزانه . آن ديگرى گفت 14 : من عرف اللّه طالت احزانه . هر كه 15 شمّهاى از اين مرغزار به مشام وى رسيد هزار هزار رحاى عنا و آسياى بلا بر دل و جگرش بگردانند ، و گر نطق زند بر سر چهار سوى مهجورى از دار داوريش 16 در آويزند . نه اين شربت خرد خورده است كه اطفال 17 را دهند در مهد بدايت عهد . قدح مالامال كه بالغان راه بر دست آن مرد نهند 18 و آن ذرّات ايشان نعرات صدق مىزنند : /
b
45 /
بيت
كارم چو قد تو بود اى سروِ بلند * و امروز چو زلفِ تست بند اندر بند
خوردم به مرادِ دل جهان را يك چند * و امروز چنان كه هست هستم خرسند
اذا لم يكن ما تريد فأرد ما يكون . اينت آخر چرب بىعلف ، و اينت نشيش ديگ بىچربو .
صد هزار غم مجمل بر دل آن رنجور مهجور ، كه اگر يك ذرّه از شكواى خود بثّ كند 19 و به صحرا آرد بر موجب صفراى عشق ، نيز زهره ندارد 20 كه خيمهء حسناى خود در عالم بزند و او كأسات زهر بر مشاهدهء جمال قهر نوش مىكند و اين نعره مىزند :