هر دل كه به دوستى ترا مىشايد * در آتش تيزش ار نهى نگزايد 124
دور مكن وگر بردار كنى رواست ، مهجور مكن وگر بكشى شايد كه دولت عشق ترا هميشه بقاست . ما از جان و دل آنگاه برخوريم كه شراب قهر تو پرتر خوريم . ما از حيات خود آنگاه لذّت يابيم كه از تيغ قهر جلال تو زخمهاى پياپى خوريم 125 .
بيت
تا من اين عشق تو بسر نبرم * از دل و جان خويش برنخورم
شعر
من مات عشقا فليمت هكذا * لا خير فى عشق بلا موت 126
« من عشق فعفّ و كتم و مات ، مات شهيدا . »
اى درويش ! اگر شبى سرت درد بگيرد آن درد را به سر و چشم خدمت كن كه درد سرى كه او دهد سرسرى نبود 127 .
آوردهاند كه به عزير - عليه السّلام - وحى فرستاد كه يا عزيز اگر به تقدير من ترا زردآلويى دهم ، مرا شكر كن ، به حقارت آن زردآلو منگر ، به آن نگر كه آن روز كه ارزاق قسمت مىكردم تو در ياد ما بودى .
بيت
نام دلم اى نگار در دفترِ تُست * شادست بدانكه بارى از لشكرِ تُست 128
در جمله رهى ، مطيع و فرمانبرِ تست * زيرا كه همه رختِ رهى بر خرِ تُست
اين حديث چيست ؟ داء لا دواء له ، و ليل لا سحر له ، و بحر لا ساحل له ، و مرض لا علاج له ، و ضرب لا جراح له ، و بلاء لا شفاء له . و ليبلى المؤمنين منه بلاء حسنا . بلا مىفرستد و مىگويد : اينت بلاى نيكو . حسن البلاء لانّه منه و طاب البلاء لانّه فيه .
شعر
الحبّ اوّل ما يكون لحاجة * يأتى بها و يسوقها الاقدار 129
حتّى اذا اقتحم الفتى سبل الهوى * جاءت امور لا يطاق كبار 130
آن روز كه بساط محبّت بگستردند و علم عشق در عالم شوق بزدند همه مرادها را آتش در زدند و تخم بىمرادى در زمين دلها بپاشيدند و به آب حسرت و سيلاب حيرت مدد كردند . اينك آدم صفى ، آن سالك اوّل و آن سرّ نقطهء دول ، سيصد سال خون جگر بر رخساره