آن چندان لطف در بدايت ، اين چندين قهر در نهايت .
شعر
وصالكم هجر و حبّكم قلى * و قربكم بعد و سلمكم حرب
و انتم به حمد اللّه فيكم فظاظة * و كلّ ذلول من مراكبكم صعب 112
بيت
اوّل به مَنَت ميل بُد آن ميل كجاست * امروز ملول گشتن از بهر چراست
اى دوست به دوستى كه بر گويى راست 113 * كان ميل چه بود وين ملالت ز چه خاست 114
با آدم صفى همين حالت رفت ، در ابتدا حلّهء كرامتش در پوشيدند و بر سرير جلالتش بنشاندند و مسجود ملايكهء ملكوت گردانيدند و منشور سور خلافتش 115 بنوشتند . و در ديگر حالت خطاب آمد كه اهبطوا ، همان فريشتگان كه پيش تختش سجده مىكردند دست بر پشتش نهادند 116 چنان كه كسى ، كسى را از سراى ، از عاج و اخراج كند 117 . و آدم انامل تعجّب به اسنان تحيّر گرفته كه اين چيست و آن چه بود ؟ و محبّت بىكيفيّت مىگفت : اى عاشق بجوى 118 و باك مدار .
بيت
دى بر دل و ديده مىكشيدى بارم * و امروز به صدرِ خويش ندهى بارم 119
در كوى تو صد ناز برفتى پارم 120 * و امسال به صد نياز خون مىبارم
شعر
يا سائلى كيف كنت بعدى * لقيت ما ساءنى و سرّه
ما زلت احتال فى وصال * حتّى امنت الزّمان مكره
صال علىّ الصّدود حتّى * لم يبق ممّا شهدت ذرّه 121
آخر
احسنت ظنّك بالايّام اذ حسنت * و لم تخف سوء ما يأتى به القدر
و سالمتك اللّيالى فاغتررت بها * و عند صفّوا للّيالى يحدث الكدر
آدم به تعجّب نگرست ، و لسان الجلال بنغمات الدّلال على منبر الجمال ينادى يا آدم انت فى واد و نحن فى واد . اما علمت يا عجيب الفطرة و بديع القدرة و يا نادرة الفلك و يا مسجود الملك و يا صاحب التّاج و الحلّة و يا غريب التّفصيل و الجملة انّ الحبّ اوّله ختل و آخره