نثار كرد و در خانقاه دل با زاويهدار نفس مكّار نقار كرده ، و اينك نوح برگزيدهء /
b
44 / بر كشيده را آيت
إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ
131 بر جگر زده و شيطان با وى در كشتى نشانده و فلذهء كبدش را بر در زده ، و اينك خليل را حلّهء خلّت پوشانيده و به قبّهء قربت و هودج رسالت رسانيده ، پس آنگاه نمرود طاغى را برگماشته و تخم عداوت خليل در سينهاش بكاشته تا آن مدبر نكوهيده كردار گران ديدار 132 سوداها پيموده و هوسها نموده و آن مهتر عهد را در منجنيق بلا نهاده و او از عالم تحقيق در عين تصديق نعرهء امّا اليك فلا زده ، و به آخر باد دولت بزيده و پشّهء لنگ به يك بال نخوت آن 133 مدبر را به باد برداده . اينك يعقوب را هفتاد سال در بيت الاحزان آورده و سلطان عشق را بر اطراف ولايت دلش گماشته . و اينك يوسف را در سر چهار سوى مصر در صفّ عبيد به من يزيد كرده و به چند درم نبهره بفروخته و به آخر خريدار به دركوب آمده
وَ كانُوا فِيهِ مِنَ الزَّاهِدِينَ .
و اينك موسى را به هزار ناز و اعزاز به حضرت راز آورده و آنگه در درد و گداز آورده . و اينك زكريّاى معصوم را ارّه بر فرق نهاده و تا قدم به دو بياورده . و اينك يحياى پاك را روى بر خاك نهاده و چون گوسفند سر وى بريده .
بيت
اين همه مىكند و ليك از بيم * مرد را زَهره نى كه آه كند 134
زانكه رويش بسان آيينه است * آه آيينه را تباه كند
اختلاف نسخهها
شرح
( 1 ) . مر : و نشان بدانست
( 2 ) . تو ، آ : بزند
( 3 ) . مج ، آ : متشمّر
( 4 ) . آ : متحركى نهاد
( 5 ) . آ : درآموزد
( 6 ) . آ : و به حقيقت
( 7 ) . آ : نمىكند
( 8 ) . آ : قدم چند
( 9 ) . آ : قلاده شريف
( 10 ) . تو : مىبرنكشد ، مر : مىبرنكنند
( 11 ) . تو : به سگيم بپسند
( 12 ) . تو :اين آب نه بس كه خواندم * خاكِ سگِ كوى آشناى تو( 13 ) . تو : حركت نكرده است
( 14 ) . مر : « آن عزيزى از اعزهء طريقت . . . تو زدهاى » ندارد
( 15 ) . آ : و به حقيقت مىدان كه
( 16 ) . آ : ماتم كار
( 17 ) . مر : روى آن است
( 18 ) . آ : « خداعه » ندارد ، تو : خلابه + خداعه
( 19 ) . تو ، آ : « دارد » ندارد
( 20 ) . مر : كتاب خود باز كرده الحمد لله . حمد و ثنا باشد خداوند و ملك الملوك
( 21 ) . تو : ابيات عربى را ندارد و در نسخههاى ديگر نيز مغلوط ثبت شده ، براساس سيرهء ابن هشام تصحيح شد
( 22 ) . مر : مىگويى
( 23 ) . آ ، تو : شدى
( 24 ) . آ : برنيارد
( 25 ) . تو : بر تو آيد
( 26 ) . آ : و عرض خود را پاى سپر سكان شهرها كن و رها كن ، تو : بر پاى سگان شولهها وقف كن
( 27 ) . تو ، آ : خوش بزى
( 28 ) . تو : فرياد در گرفت
( 29 ) . آ : از اسرهء طريقت
( 30 ) . آ : كرم
( 31 ) . آ : در گذرد
( 32 ) . آ : لشكرى را
( 33 ) . آ : شرك و كفر
( 34 ) . تو ، آ : + ووَ تِلْكَ الْأَيَّامُ نُداوِلُها بَيْنَ النَّاسِ وَ لِيَعْلَمَ اللَّهُمَنْ يَنْصُرُهُ وَ رُسُلَهُ بِالْغَيْبِ( 35 ) . تو ، آ : نمايد
( 36 ) . آ : بالاى سنگى