كلان ، حصار
اوضار / 374 جمع و ضر ، ريم ، چرك شير ، بوى ناخوش
اوقار / 364 جمع وقر ، بار گران
اهاب / 394 پوست ناپيراسته ، پوست خام
اهبت / 128 ساز حرب ، ساختگى كار
ب
باب ما لا ينصرف / 259 بابى از ابواب صرفى كه قابل تصريف نيست
باسط بسط / 47 فراخىدهندهء فراخى
باغى / 95 نافرمان و از اطاعت بيرون شده
باكوره / 204 ميوهء نورسيده ، خرمابن نورس
بالاى آلا / 150 آلا جمع الى است به معنى نعمت . بالاى آلا ؛ قد و اندام نعمتها
بثّ كردن / 147 پراكندن ، منتشر كردن
بختى / 128 نوعى از شتر قوى سرخ رنگ ، كه گويند در خراسان پرورده مىشده است .
بدّ / 13 چاره ، فراق
برق خاطف / 3 درخش كه چشم را خيره كند .
بريدى مرع / 64 پيك تيز رفتار و شتابكننده
بريّه / 454 صحرا و زمين بىكشت
بسالت / 273 سخت دلير شدن
بسر / 630 خرماى خام و ناپخته
بسطت / 120 فراخى
بشاير / 122 جمع بشارت ، مژده ، خبر خوش
بضعه / 309 پارهاى از گوشت . و اين مأخوذ است از حديث : الفاطمة بضعة منّى
بطش / 55 سخت گرفت ، سخت گيرى
بطشه / 281 حمله ، بأس
بقله / 417 تره
بلابل / 180 جمع بلبل ، هزار دستان
بهاء / 204 زيبايى ، خوبى
بيدر / 191 خرمن ، خرمنگاه
ت
تارات / 191 جمع تارة ، يكبار ، يكدم ، يك لحظه
تأميل / 364 امّيد داشتن
تباهه / 448 گوشت نرم كه شرحه شرحه كنند و بريان كنند
تبتّل / 108 بريده گرديدن و گرويدن به حق .
تبجيل / 248 بزرگ داشتن
تجلّد / 85 جلدى و چابكى كردن
تحامل / 44 در خصومت به كسى چسبيدن ، ستم كردن ، كار فرمودن خود را و كسى را به مشقت
تدانى / 50 با يكديگر نزديك شدن
تدلّل / 44 ناز كردن
تذاؤب / 98 گداخته شدن
تذلّل / 44 فروتنى نمودن
ترويح / 11 راحت دادن ، خوشبوى كردن ، ياد كردن
تسليط / 410 برگماشتن
تشكيل / 83 شكل دادن ، صورت دادن
تشمّر / 85 بسرعت رفتن ، خراميدن در رفتن ، مهيّا شدن از براى كارى
تشوّف / 349 خود را آراستن ، انتظار خبر كردن
تطاول / 44 گردنكشى كردن
تطليق / 96 طلاق دادن ، آزاد كردن ، رها كردن
تطميع / 364 طمع افكندن
تطواف / 103 گرد برآمدن
تطوّل / 44 فضل كردن